[بند اول]
دویدم وسعت دلتنگیام را سوی چشمانت
خدا در گوشه خوشبختی من کرده پنهانت
تو پایان قشنگی منی، ولی پیچوخم راهم
شکستم پلبهپل، پشت سرم، برگشتنم را هم
دویدم وسعت دلتنگیام را سوی چشمانت
خدا در گوشه خوشبختی من کرده پنهانت
تو پایان قشنگی منی، ولی پیچوخم راهم
شکستم پلبهپل، پشت سرم، برگشتنم را هم
[بند دوم]
برایت بافتم یکدرمیان دلتنگی و بوسه
گلوبندش کنم، هرجا که رفتی گردنت باشد
تو هر جای جهان باشی، دلم پر میکشد سویت
که جلد آسمان، آبیِ پیراهنت باشد
[کورس]
بنشین، بنشین، جان را به کنارت برسانم
این دلتنگیها را زیر پایت بتکانم
من که جان از نفست میگیرم
یک قدم دور شوی، میمیرم
[بند سوم]
تمام شاعران شهر درگیرند با مویت
که سنجاق سرت را نیز شاعر کرده گیسویت
شکستم پلبهپل، پشت سرم، برگشتنم را هم
تو پایان قشنگی منی، ولی پیچوخم راهم
[کورس]
بنشین، بنشین، جان را به کنارت برسانم
این دلتنگیها را زیر پایت بتکانم
من که جان از نفست میگیرم
یک قدم دور شوی، میمیرم





