زنگ آخر خرداد که میخورد، انگار کسی در بزرگی را به روی ما باز میکند؛ دری که پشتش روزهای بلند، هندوانه خنک و خواب بعدازظهر منتظر است. اگر معلمتان از شما خواسته یک انشا درباره تابستان بنویسید، اینجا چند نمونه آماده برای پایههای مختلف پیدا میکنید؛ از یک متن کوتاه ابتدایی تا همان موضوع همیشگی «تابستان خود را چگونه گذراندید». چند ترفند ساده هم گذاشتهایم تا انشای خودتان را راحتتر بنویسید.
چند نکته برای نوشتن انشا درباره تابستان
انشای خوب لازم نیست پر از کلمههای سخت باشد. کافی است صادقانه بنویسید و تصویرهایی بسازید که خواننده بتواند ببیند و حس کند. این چند نکته کمک میکند انشای تابستان شما از بقیه متمایز شود:
- ساختار سهبخشی را رعایت کنید: مقدمه کوتاه برای معرفی موضوع، بدنه برای توصیف و تعریف خاطره و نتیجه برای حس و پیام پایانی. معلمها معمولاً اول به همین نظم نگاه میکنند.
- با حواس پنجگانه بنویسید: بوی خاک خیس بعد از آبپاشی حیاط، صدای جیرجیرکها، طعم بستنی و داغی آسفالت ظهر؛ همین جزئیات کوچک انشا را زنده میکند.
- از آرایههای ادبی کمک بگیرید: «تشبیه» یعنی مانند کردن چیزی به چیز دیگر (خورشید مثل سکهای داغ است) و «تشخیص» یعنی جان دادن به طبیعت و اشیا (تابستان خمیازه میکشد). یکی دو مورد کافی است؛ زیادهروی متن را سنگین میکند.
- یک خاطره مشخص انتخاب کنید: بهجای فهرست کردن همه کارهای تابستان، یک سفر، یک کلاس یا یک روز خاص را با جزئیات تعریف کنید.
- از سرگرمیهایتان بنویسید: اگر تابستانتان با بازیهای خانوادگی، حل کردن چیستان با جواب یا مسابقههای دوستانه گذشته، همینها بهترین مواد خام انشای شماست.
- متن را بلند بخوانید: قبل از پاکنویس، انشا را یک بار با صدای بلند بخوانید تا جملههای خیلی طولانی و کلمههای تکراری را پیدا کنید.
انشا درباره تابستان برای پایه سوم تا ششم ابتدایی (کوتاه)
به نام خدا
تابستان فصل خنده و بازی است. وقتی مدرسه تعطیل میشود، روزها آنقدر بلند میشوند که انگار هیچوقت تمام نمیشوند. من تابستان را از همه فصلها بیشتر دوست دارم.
صبحهای تابستان با صدای گنجشکها از خواب بیدار میشوم. بعد از صبحانه با دوچرخهام در کوچه دور میزنم و با بچههای همسایه گلکوچک بازی میکنیم. ظهرها مادرم هندوانه قرمز و شیرین را از یخچال درمیآورد و همه دور سفره مینشینیم. عصرها پدربزرگم حیاط را آبپاشی میکند و بوی خاک خیس همهجا را پر میکند. شبها هم روی پشتبام دراز میکشیم و ستارهها را میشماریم تا خوابمان ببرد.
تابستان مثل یک دوست مهربان است که هر سال به دیدن ما میآید. وقتی میرود کمی دلتنگ میشوم، اما میدانم سال بعد دوباره با یک عالمه بازی و خوشی برمیگردد.
انشا تابستان خود را چگونه گذراندید (پایه هفتم تا نهم)
به نام خدا
مقدمه: هر سال مهر که میرسد، اولین سؤال معلم ادبیات همین است: «تابستان خود را چگونه گذراندید؟» شاید این سؤال تکراری به نظر برسد، اما امسال جواب تازهای برایش دارم؛ چون تابستانم با همه تابستانهای قبل فرق داشت.
بدنه: اوایل تیر تصمیم گرفتم برای خودم برنامه بنویسم. روی یک برگه بزرگ سه ستون کشیدم: یادگیری، ورزش و کمک در خانه. صبحها به کلاس شنا میرفتم. روز اول آنقدر از آب عمیق میترسیدم که لبه استخر را رها نمیکردم، ولی مربیام با حوصله یادم داد نفسم را تنظیم کنم. آخر مرداد توانستم طول استخر را بدون توقف شنا کنم و این بزرگترین جایزه تابستانم بود.
بعدازظهرها کتاب میخواندم. خواهر بزرگم چند رمان نوجوان به من معرفی کرد و من برای هر کتاب چند خط خلاصه در دفترچهام نوشتم. هفتهای یک بار هم با خانواده بازی فکری میکردیم؛ هر کس زودتر جواب معما را پیدا میکرد، انتخاب شام آن شب با او بود.
مهمترین اتفاق تابستان، سفر دهروزه ما به روستای مادربزرگ بود. آنجا برای اولین بار همراه داییام گوسفندها را به چرا بردم، از درخت گردو بالا رفتم و فهمیدم نان تازه تنوری چه عطری دارد. شبها که برق روستا میرفت، فانوس روشن میکردیم و مادربزرگ قصههای قدیمی تعریف میکرد.
نتیجه: تابستان امسال به من یاد داد که تعطیلی فقط برای استراحت نیست؛ میشود در همین سه ماه مهارت تازهای یاد گرفت، به دیگران کمک کرد و خاطره ساخت. حالا با انرژی بیشتری به کلاس برگشتهام و دلم میخواهد سال بعد هم با یک برنامه تازه به استقبال تابستان بروم.

انشا درباره تابستان برای دبیرستان (ادبی و توصیفی)
به نام خدا
تابستان مسافری است که با چمدانی پر از نور از راه میرسد. بهار هنوز عطر شکوفههایش را جمع نکرده که او در آستانه ایستاده و کلید خانه را از دست خورشید گرفته است. از آن روز به بعد، شهر رنگ دیگری پیدا میکند؛ رنگی میان طلایی گندمزار و آبی بیکرانه آسمان.
ظهرهای تابستان، کوچهها در سکوتی سنگین فرو میروند. آسفالت مثل نانی که تازه از تنور درآمده داغ است و سایه درختها، کوتاه و کمجان، زیر پایشان جمع شدهاند. تنها صدایی که این سکوت را میشکند، آواز بیوقفه جیرجیرکهاست؛ گویی تابستان با آنها برای خودش لالایی میخواند. پشت پنجرههای نیمهباز، پردهها آرام نفس میکشند و کولرها از گرما گله میکنند.
اما غروب که میرسد، تابستان چهره دیگری نشان میدهد. آفتاب خسته دامن سرخش را روی بامها پهن میکند و نسیمی ملایم از سمت کوه میوزد. بچهها دوباره به کوچه برمیگردند، مادرها از پشت پنجره صدایشان میزنند و بوی چای تازهدم از حیاطها بیرون میزند. شبها، آسمان صاف تابستان به پارچهای مخملی میماند که کسی مشتی الماس رویش پاشیده باشد.
تابستان فقط فصل گرما نیست؛ فصل رسیدن است. زردآلوها روی شاخه سرخ میشوند، گندمها در دشت به رنگ طلا درمیآیند و تاکستانها خوشههای سنگینشان را به رخ میکشند. انگار تمام زحمت بهار، حالا در سبد تابستان چیده شده است تا ما طعم شیرین صبر را بچشیم.
تابستان به من میآموزد که زندگی هم گرمای سخت دارد و هم غروبهای دلنشین. اگر در ظهر داغ صبر کنیم، نسیم عصر حتماً از راه میرسد. شاید برای همین است که هر بار این فصل میرود، تکهای از روشنیاش را در دل ما جا میگذارد تا در سرمای زمستان، گرممان کند.
انشای طنز درباره تابستان
به نام خدا
میگویند تابستان فصل استراحت است. این جمله را احتمالاً کسی گفته که هیچوقت در خانه ما زندگی نکرده؛ چون در خانه ما تابستان فصل «جنگ بزرگ کولر» است.
ماجرا از اولین روز گرم شروع میشود. پدرم معتقد است کولر باید روی دور کند باشد تا قبض برق سکته نکند. من و برادرم معتقدیم کولر باید روی دور تند باشد تا خودمان سکته نکنیم. مادرم هم که داور این مسابقه است، هر نیم ساعت یک بار کلید را عوض میکند تا عدالت برقرار شود. نتیجه این است که ما همیشه یا کمی آبپز هستیم یا کمی یخزده.
قسمت دوم ماجرا خواب بعدازظهر است. ساعت دو که میشود، قانون نانوشته خانه اعلام میشود: «هیچکس حق ندارد نفس بکشد!» من باید بیصدا دراز بکشم و به سقف خیره شوم، در حالی که مغزم پر از نقشه بازی است. درست همان لحظه که بالاخره خوابم میبرد، ساعت چهار شده و مادرم صدا میزند: «پاشو، اینهمه خواب برای بچه خوب نیست!»
قسمت سوم ماجرا هم کلاسهای تابستانی است. مادرم در اولین هفته تعطیلات، با چنان شوقی مرا در کلاس زبان، نقاشی، شنا و خوشنویسی ثبتنام میکند که گاهی فکر میکنم مدرسه تعطیل شده تا من سرم شلوغتر شود! وقتی به دوستم گفتم تابستانم از سال تحصیلی پرکارتر است، خندید و گفت مادر او هم کلاس شطرنج را به فهرستش اضافه کرده است.
با همه این ماجراها، باید اعتراف کنم که تابستان را دوست دارم. هیچ فصلی اینقدر هندوانه، بستنی، دعوای شیرین و خاطره خندهدار ندارد. فقط امیدوارم سال بعد یک نفر اختراعی بکند که کولر بتواند همزمان تند و کند کار کند!
جملههای زیبا برای انشا درباره تابستان
این جملهها را میتوانید در مقدمه یا نتیجه انشای خودتان به کار ببرید یا با کمی تغییر، آنها را مال خودتان کنید:
- تابستان با دستان گرمش، شهر را در آغوش میگیرد.
- خورشید تابستان مثل نگهبانی بیخواب، تمام روز از آسمان چشم برنمیدارد.
- عصرهای تابستان بوی خاک آبپاشیشده و چای تازهدم میدهد.
- درختان در تابستان چترهای سبزی هستند که خیابان را از گرما نجات میدهند.
- شبهای تابستان، آسمان دفتری است که ستارهها رویش نقطهچین کشیدهاند.
- جیرجیرکها ترانهخوانهای خستگیناپذیر ظهرهای تابستاناند.
- تابستان فرصتی است برای اینکه خودمان را دوباره پیدا کنیم.
- تابستان میرود، اما خاطرههایش مثل صدفهای ساحل در جیب دلمان میماند.
انشا درباره تابستان را چگونه شروع کنیم؟
بهتر است با یک تصویر یا حس شروع کنید، نه با تعریف کتابی. مثلاً صدای زنگ آخر مدرسه، بوی هندوانه یا داغی آفتاب ظهر. یک جمله تصویری در مقدمه، خواننده را مشتاق ادامه متن میکند.
برای انشای تابستان خود را چگونه گذراندید چه بنویسیم؟
لازم نیست همه کارهایتان را فهرست کنید. دو یا سه اتفاق مهم مثل یک سفر، یک کلاس یا یک مهارت تازه را انتخاب کنید و درباره هر کدام بگویید چه کردید و چه حسی داشتید. در نتیجه هم بنویسید تابستان چه چیزی به شما یاد داد.
نتیجهگیری انشا درباره تابستان چه بنویسیم؟
حس پایانی خود را بنویسید: دلتنگی برای روزهای بلند، شوق برگشتن به مدرسه یا درسی که از این فصل گرفتید. یک جمله ادبی کوتاه، مثل «تابستان میرود، اما گرمایش در دل ما میماند»، پایان خوبی برای انشاست.
نمونه انشا درباره موضوعهای دیگر هم لازم دارید؟ فهرست کامل را در صفحه جامع نمونه انشا ببینید.


