دنیا دوره سرم انگار گذاشته رو دور تند
عقربهها میخوان دور بزنن ولی موندن رو چهار بعد از ظهر
میشینم میشم دست به قلم مینویسم چهار جلد جنگ و صلح
میبینم جای بوسهت از رو آینهم یهو محو شد
من مغزم خستهست
من مغزم خستهست
عقربهها میخوان دور بزنن ولی موندن رو چهار بعد از ظهر
میشینم میشم دست به قلم مینویسم چهار جلد جنگ و صلح
میبینم جای بوسهت از رو آینهم یهو محو شد
من مغزم خستهست
من مغزم خستهست
یه شبایی خواب میبینم جمجمهم از وسط وا میشه
پروانهها ازش میریزن بیرون میان پیشت
میچرخن دور سرت منظم یه شکل
نگام میافته به مغزم که گذاشتمش تو شیشه!
من مغزم خستهست …
من مغزم خستهست
یه شبایی خواب میبینم کشورم جنگزدهست
موشکزده خونهمون رو زمین پهن شده
میبینمت زمینخوردی و صورتت زخم و زیل
از خواب پا میشم میفهمم چقدر دلم تنگ شده
من مغزم خستهست
من مغزم خستهست
من مغزم خستهست
من خستهم
خستهم از خوابایی که توش هنوز باهمیم
که از آسمون سقوط میکنیم زمین





