یکی به خاطر فقیر و زشت بودن، مرد؛ ولی هوسباز و وسوسهشدهام، ای بابا!
Tengo la camisa negra, hoy mi amor está de luto
پیراهن سیاه به تن دارم؛ امروز عشق من عزادار است.
Hoy tengo en el alma una pena y es por culpa de tu embrujo
امروز غمی در جانم دارم و تقصیر افسون توست.
Hoy sé que tú ya no me quieres, y eso es lo que más me hiere
امروز میدانم که دیگر دوستم نداری، و همین بیشتر از هر چیز آزارم میدهد.
Que tengo la camisa negra y una pena que me duele
که پیراهن سیاه به تن دارم و غمی دارم که درد میکند.
Mal parece que solo me quedé
انگار بدجوری تنها ماندهام.
Y fue pura todita tu mentira
و همهاش، تمامش، دروغهای تو بود.
Qué maldita mala suerte la mía
چه بدشانسی لعنتیای نصیب من شد.
Que aquel día te encontré
که آن روز تو را پیدا کردم / با تو آشنا شدم.
Por beber del veneno malevo de tu amor
چون از زهرِ پلید عشق تو نوشیدم.
Yo quedé moribundo y lleno de dolor
من نیمهجان و سرشار از درد باقی ماندم.
Respiré de ese humo amargo de tu adiós
آن دود تلخِ خداحافظی تو را نفس کشیدم.
Y desde que tú te fuiste, yo solo
و از وقتی که تو رفتی، من فقط…
Tengo, tengo la camisa negra porque negra tengo el alma
دارم، دارم پیراهن سیاه؛ چون روحم هم سیاه و تاریک شده است.
Yo por ti perdí la calma y casi pierdo hasta mi cama
من به خاطر تو آرامشم را از دست دادم و نزدیک بود حتی تختم را هم از دست بدهم.
Cama, cama, come on, baby, te digo con disimulo
تخت، تخت… بیا عزیزم؛ با کنایه به تو میگویم…
Que tengo la camisa negra y debajo tengo el difunto
که پیراهن سیاه به تن دارم و زیر آن، مردهای دارم.
Pa enterrártelo cuando quieras, mamita, ¡juia!
تا هر وقت خواستی دفنش کنم، عزیزم! هوی!
Así como lo oyes, mija
همینطور که میشنوی، دختر جان.
Tengo la camisa negra, ya tu amor no me interesa
پیراهن سیاه به تن دارم؛ دیگر عشق تو برایم اهمیتی ندارد.
Lo que ayer me supo a gloria hoy me sabe a pura
آنچه دیروز برایم طعم بهشت داشت، امروز برایم مزهی…
Miércoles por la tarde y tú que no llegas, ni siquiera muestras señas
عصر چهارشنبه است و تو نمیآیی، حتی هیچ نشانهای هم از خودت نمیدهی.
Y yo con la camisa negra, y tus maletas en la puerta
و من با پیراهن سیاه، و چمدانهای تو جلوی در.
Mal parece que solo me quedé
انگار بدجوری تنها ماندهام.
Y fue pura todita tu mentira
و همهاش، تمامش، دروغهای تو بود.
Qué maldita mala suerte la mía
چه بدشانسی لعنتیای نصیب من شد.
Que aquel día te encontré
که آن روز تو را پیدا کردم / با تو آشنا شدم.
Por beber del veneno malevo de tu amor
چون از زهرِ پلید عشق تو نوشیدم.
Yo quedé moribundo y lleno de dolor
من نیمهجان و سرشار از درد باقی ماندم.
Respiré de ese humo amargo de tu adiós
آن دود تلخِ خداحافظی تو را نفس کشیدم.
Y desde que tú te fuiste, yo solo
و از وقتی که تو رفتی، من فقط…
Tengo, tengo la camisa negra porque negra tengo el alma
دارم، دارم پیراهن سیاه؛ چون روحم هم سیاه و تاریک شده است.
Yo por ti perdí la calma y casi pierdo hasta mi cama
من به خاطر تو آرامشم را از دست دادم و نزدیک بود حتی تختم را هم از دست بدهم.
Cama, cama, come on, baby, te digo con disimulo
تخت، تخت… بیا عزیزم؛ با کنایه به تو میگویم…
Que tengo la camisa negra y debajo tengo el difunto
که پیراهن سیاه به تن دارم و زیر آن، مردهای دارم.
Tengo la camisa negra porque negra tengo el alma
دارم، دارم پیراهن سیاه؛ چون روحم هم سیاه و تاریک شده است.
Yo por ti perdí la calma y casi pierdo hasta mi cama
من به خاطر تو آرامشم را از دست دادم و نزدیک بود حتی تختم را هم از دست بدهم.
Cama, cama, come on, baby, te digo con disimulo
تخت، تخت… بیا عزیزم؛ با کنایه به تو میگویم…
Que tengo la camisa negra y debajo tengo el difunto
که پیراهن سیاه به تن دارم و زیر آن، مردهای دارم.
خلاصهٔ مفهوم ترانه
ترانه دربارهی مردی است که پس از شکست عشقی و رفتن معشوقش، احساس میکند از درون «مرده» و روحش سیاه و عزادار شده است. «پیراهن سیاه» نماد سوگواری، دلشکستگی و تیرگی حال اوست. او عشق گذشته را نوعی زهر میداند که او را زخمی کرده و دروغهای معشوق را عامل بدبختی خودش میبیند. بااینحال، ترانه فقط غمگین نیست؛ بخشهایی از آن با کنایهها و شوخیهای جنسی و لحن بازیگوشانه همراه شده و درد جدایی را به شکلی طعنهآمیز و طنزآلود بیان میکند.





