خزان که میرسد، برگها پیش از آنکه از شاخه جدا شوند، مرگِ خویش را آرام به باد میسپارند…
آدمی نیز گاه پیش از آنکه از کسی جدا شود، از درون فرو میریزد…
آدمی نیز گاه پیش از آنکه از کسی جدا شود، از درون فرو میریزد…
و من، سالهاست در خویش فرو میریزم…
چه بسیار شبها که ماه برآمد و من چشم از پنجره برنداشتم…
بعضی انتظارها، سالهاست که دیگر امیدِ آمدن ندارند…
فقط دل نمیداند چگونه از امید دست بکشد…
آنکه باید بماند، میرود…
و آنکه باید فراموش شود، در گوشهای از دل ریشه میدواند…
گلهام از دلیست که هنوز برای تو جای خالی نگه داشته است…
چه خاموش است این خانه…
و چه بلند فریاد میزند نبودنت…
شاید قسمت همین بود؛
که تو خاطره بمانی…
و من تمامِ عمر با خاطرهات زندگی کنم…





