اوه اوه، اوه اوه
Oh-oh, oh-oh
اوه اوه، اوه اوه
And I never felt so alone, felt so alone, na-na
و هیچوقت اینقدر تنها نبودم، اینقدر تنها، نا نا
And I never felt so alone, felt so alone, na-na
و هیچوقت اینقدر تنها نبودم، اینقدر تنها، نا نا
And I never felt so alone, felt so alone, na-na
و هیچوقت اینقدر تنها نبودم، اینقدر تنها، نا نا
And I never felt so alone, felt so alone, na-na
و هیچوقت اینقدر تنها نبودم، اینقدر تنها، نا نا
In a whip, thinkin’, “What if
توی ماشین نشستهام و با خودم فکر میکنم: «چی میشد اگه
You and this never existed?”
تو و این رابطه هیچوقت وجود نداشتین؟»
Hollow kiss, bottle liquor
بوسهای خالی از احساس و بطریای مشروب
Man, I’m sick, man, I’m schizo
حالم خرابه؛ ذهنم آشفته و ازهمگسیختهست
All-white leather, you know this man ain’t shit
صندلیهای چرمیِ یکدست سفید؛ خودت میدونی این مرد هیچ ارزشی نداره
Without you in the interior
اگه تو داخل این ماشین، کنارش نباشی
(I’m dyin’ somewhere in the dark)
(یه جایی توی تاریکی دارم از پا درمیام)
All-white leather, and I think
به چرمهای یکدست سفید نگاه میکنم و با خودم میگم
“What if we weren’t ridin’ and dyin’ together?”
«چی میشد اگه قرار نبود با هم تا آخر این مسیر بریم؟»
The whole world would fall apart
اونوقت تمام دنیا از هم میپاشید
And I never felt so alone
و هیچوقت اینقدر تنها نبودم
Felt so alone, na-na
اینقدر تنها، نا نا
(Never felt so alone, whoo!)
(هیچوقت اینقدر تنها نبودم)
’Lone
تنها
And I never felt so alone, felt so alone, na-na
و هیچوقت اینقدر تنها نبودم، اینقدر تنها، نا نا
I thought you were my new best friend
فکر میکردم تو بهترین دوست تازهام هستی
Wish I knew better then
کاش همون موقع بهتر شناخته بودمت
Who knew you were just out to get me?
کی فکرش رو میکرد که فقط قصد داشتی بهم آسیب بزنی؟
My whole world just fell apart
تمام دنیام همین حالا از هم پاشید
’Cause I never felt so alone, felt so alone, na-na
چون هیچوقت اینقدر تنها نبودم، اینقدر تنها، نا نا
I could never be more alone than when I ain’t got you here
هیچ تنهاییای بدتر از نبودن تو کنارم نیست
مفهوم آهنگ
این ترانه درباره تنهایی عمیقی است که پس از فروپاشی یک رابطه به وجود میآید. راوی با وجود ظاهر پرزرقوبرق زندگیاش، بدون حضور کسی که دوستش دارد احساس پوچی میکند و حتی ماشین لوکس و فضای چرمی آن هم برایش بیارزش میشود.
او میان دلتنگی و احساس خیانت گرفتار شده است؛ از یک طرف نبودن این شخص تمام دنیایش را از هم میپاشد و از طرف دیگر تازه میفهمد کسی که بهترین دوست خود میدانست، شاید از ابتدا نیت صادقانهای نداشته است. تکرار جمله «هیچوقت اینقدر تنها نبودم» شدت این خلأ عاطفی و وابستگی را نشان میدهد.





