دلم در بند تقدیری
شدم نقشی در این بازی
اسیر خواب و بیداری
تمام جادهها بستهست
نگاهی خسته و بیزار
به دنبال خودم هستم
در این تکرار نابهنجار
میان غبار گذشته
میگردم برای مسیری
که از این سیاهی و تاریکی
پل باشه و بگذری
صدای قدمهایم
در این سکوت سنگین است
هر گام که برمیدارم
گویی یک نبرد کین است
اما نه برای خشم
نه برای انتقام تلخ
بلکه برای یافتن نوری
در این شبهای دلتنگ
جهان کوچکم لبریز
از این تنهایی مطلق
منم آن زخم کهنه
که میجنگد سرسخت
برخیز از این خاکستر
که شعله در دل داری
تو آن جانی که در هر نبرد
از خودت میسازی
نبرد سخته این دنیا
نبردی با خودم دارم
برای آینده جنگیدم
واسه فردا که بیدارم
با هر سختی میسازم
با هر سقوطی برمیخیزم
من از این چرخههای تکراری
بهسوی خود میگریزم
همسلاحم صبر و استقامت
در این میدان بیرحم
بشکن سکوت و فریاد بزن
از دل این تاریکی راهی پیدا کن
راه رو باز کن
نگاهت به قله باشه
نذار سایهها
راه رسیدن رو ببندن
جهان کوچکم لبریز
از این تنهایی مطلق
منم آن زخم کهنه
که میجنگد سرسخت
برخیز از این خاکستر
که شعله در دل داری
تو آن جانی که در هر نبرد
از خودت میسازی





