آینهٔ چشمت خورشید تابان است
سکوت تو همچون اشعار دیوان است
ماه از تماشایت روشن شده هر شب
میسوزد از عشقت خورشید در این تب
سکوت تو همچون اشعار دیوان است
ماه از تماشایت روشن شده هر شب
میسوزد از عشقت خورشید در این تب
گم شد دلم تا رد شد از سویت
در پیچش هر تار گیسویت
از آن شبی که دل به تو دادم
لبریزم از آن عطر خوشبویت
با عشق تو من قصهها دارم
زیبایی بیانتها دارم
دنیای من جز عشق چیزی نیست
از لحظهای که من تو را دارم
زیباترین اشعار در وصف تو کم شد
تعریف عشق تو با واژه مبهم شد
جز تو نبود آنچه من آرزو کردم
من زندگی را با چشمت شروع کردم
گم شد دلم تا رد شد از سویت
در پیچش هر تار گیسویت
از آن شبی که دل به تو دادم
لبریزم از آن عطر خوشبویت
با عشق تو من قصهها دارم
زیبایی بیانتها دارم
دنیای من جز عشق چیزی نیست
از لحظهای که من تو را دارم





