تو را میسپارم به شعری پریشان
تو را میسپارم به اشک و به باران
برای غمِ بعد از این
در این لحظهٔ آخرین
برای نگاهِ دلی
که خیره شده بر زمین
پناهم پس از تو
سکوت است و باران
مرور حضورت
غمِ این خیابان
پناهی نمانده
بهجز جای خالی
بهجز خیره ماندن
به عشقی خیالی
به عشقی خیالی
تو را میسپارم به اشک و به باران
برای غمِ بعد از این
در این لحظهٔ آخرین
برای نگاهِ دلی
که خیره شده بر زمین
پناهم پس از تو
سکوت است و باران
مرور حضورت
غمِ این خیابان
پناهی نمانده
بهجز جای خالی
بهجز خیره ماندن
به عشقی خیالی
به عشقی خیالی
دلم رفته از دست
اگر بیقرارم
زمستان نشسته
به جانِ بهارم
تو رفتی و من هم
رسیدم به پایان
پناهم پس از تو
سکوت است و باران
سکوت است و باران
مگر می شود تا بگویم
غمی را که در دل نهان است
به یاد تو هستم همیشه
به زخمی که در عمق جانم
پناهم پس از تو
سکوت است و باران
مرور حضورت
غمِ این خیابان
پناهی نمانده
بهجز جای خالی
بهجز خیره ماندن
به عشقی خیالی
به عشقی خیالی
دلم رفته از دست
اگر بیقرارم
زمستان نشسته
به جانِ بهارم
تو رفتی و من هم
رسیدم به پایان
پناهم پس از تو
سکوت است و باران
سکوت است و باران





