بلاگ‌پارس

انشا درباره باران؛ ۵ نمونه کوتاه و بلند
خانه » سرگرمی و وبگردی » انشا درباره باران؛ ۵ نمونه کوتاه و بلند

انشا درباره باران؛ ۵ نمونه کوتاه و بلند

فهرست مطالب

بوی خاک نم‌خورده که بلند می‌شود، انگار کلمه‌ها هم خیس می‌شوند و راحت‌تر روی کاغذ می‌آیند. اگر معلم موضوع انشا درباره باران را داده و نمی‌دانید از کجا شروع کنید، این‌جا چند نکته ساده و پنج نمونه آماده برای پایه‌های مختلف پیدا می‌کنید تا هم الهام بگیرید و هم انشای خودتان را بنویسید.

چند نکته برای نوشتن انشا درباره باران

  • ساختار را رعایت کنید: هر انشا سه بخش دارد؛ مقدمه (معرفی موضوع در چند جمله)، بدنه (توصیف و توضیح اصلی) و نتیجه (جمع‌بندی و پیام پایانی).
  • از حواس پنج‌گانه کمک بگیرید: صدای قطره‌ها روی شیشه، بوی خاک، سردی آب روی دست و رنگ خاکستری آسمان، انشا را زنده می‌کند.
  • آرایه‌های ادبی را فراموش نکنید: با تشبیه (قطره‌ها مثل مرواریدهای ریز) و تشخیص (آسمان گریه می‌کرد) متن ادبی‌تر می‌شود؛ البته در حد اعتدال.
  • یک خاطره واقعی اضافه کنید: روزی که زیر باران تا مدرسه دویدید یا چتر را جا گذاشتید، انشا را شخصی و باورپذیر می‌کند.
  • به فایده باران هم اشاره کنید: سیراب شدن زمین، پر شدن سدها و سبز شدن مزرعه‌ها به نوشته عمق می‌دهد.
  • نتیجه را کوتاه و دلنشین بنویسید: یک جمله شکرگزاری، یک آرزو یا درسی که از باران گرفته‌اید برای پایان کافی است.

انشا درباره باران برای پایه سوم تا ششم ابتدایی (کوتاه)

به نام خدا

باران یکی از زیباترین نعمت‌های خداست. هر وقت ابرها آسمان را می‌پوشانند، من کنار پنجره می‌نشینم و منتظر اولین قطره می‌مانم.

دیروز بعدازظهر باران شروع شد. اول قطره‌ها آرام بودند و بعد تندتر شدند. صدای باران روی شیشه مثل صدای انگشت‌های کوچکی بود که به در می‌زدند. گنجشک‌ها زیر شاخه‌های درخت حیاط پناه گرفته بودند و گل‌های باغچه سرشان را بالا گرفته بودند تا آب بخورند. مادرم گفت باران کمک می‌کند گندم‌ها در مزرعه رشد کنند و ما نان داشته باشیم. وقتی باران بند آمد، بوی خوب خاک همه جا را پر کرد و یک رنگین‌کمان کم‌رنگ پشت کوه پیدا شد.

من باران را دوست دارم، چون همه چیز را تمیز و تازه می‌کند. خدایا از تو ممنونم که باران را برای ما فرستادی.

انشا درباره باران برای پایه هفتم تا نهم

به نام خدا

صبح که از خانه بیرون آمدم، آسمان مثل یک پتوی خاکستری روی شهر پهن شده بود. مادرم چتر را به طرفم گرفت، اما من با عجله گفتم: «باران نمی‌آید!» و راه افتادم. هنوز به سر کوچه نرسیده بودم که اولین قطره روی دماغم نشست.

تا به مدرسه برسم، باران حسابی تند شده بود. آب از ناودان‌ها با سروصدا پایین می‌ریخت و جوی‌های کنار خیابان مثل رودخانه‌های کوچک پر از شتاب شده بودند. ماشین‌ها آرام‌تر از همیشه حرکت می‌کردند و آدم‌ها زیر سایه‌بان مغازه‌ها جمع شده بودند. من اما دیگر عجله‌ای نداشتم؛ خیس شده بودم و حالا می‌توانستم باران را با تمام وجود حس کنم. قطره‌ها روی صورتم سرد بودند، ولی آرامش عجیبی داشتند.

سر کلاس، معلم علوم درباره چرخه آب حرف زد: آبی که از دریاها بخار می‌شود، به شکل ابر در آسمان سفر می‌کند و دوباره به شکل باران به زمین برمی‌گردد. با خودم فکر کردم شاید قطره‌ای که امروز روی دماغم نشست، روزی بخشی از دریای خزر بوده است. این فکر، باران را برایم شگفت‌انگیزتر کرد. زنگ آخر، باران بند آمده بود و حیاط مدرسه پر از چاله‌های کوچکی بود که آسمان تازه‌آبی را مثل آینه نشان می‌دادند.

آن روز فهمیدم باران فقط آبی نیست که از آسمان می‌بارد؛ مسافری است که از راه دور می‌آید تا زمین را زنده نگه دارد. از آن روز چتر را همیشه با خودم می‌برم، اما گاهی عمداً بازش نمی‌کنم!

انشا درباره باران؛ ۵ نمونه کوتاه و بلند
باغی آرام پس از باران؛ الهامی برای انشای ادبی

انشا درباره باران برای دبیرستان (ادبی و توصیفی)

به نام خدا

مقدمه: باران نامه‌ای است که آسمان با جوهر ابر برای زمین می‌نویسد. هر قطره‌اش واژه‌ای است از زبانی که درختان و رودها بهتر از ما می‌فهمند؛ زبانی که در آن خبری از خشم نیست و هرچه هست، بخشش است.

بدنه: وقتی نخستین قطره‌ها بر بام خانه‌ها فرود می‌آیند، شهر برای لحظه‌ای نفسش را حبس می‌کند. خیابان‌هایی که تا چند دقیقه پیش زیر پای عابران بی‌حوصله خسته بودند، ناگهان براق و جوان می‌شوند. چنار کهنسال کنار خیابان دست‌هایش را به سوی آسمان دراز می‌کند و برگ‌هایش غبار یک فصل را می‌شویند. باران نقاش چیره‌دستی است که با قلم‌مویی خیس، رنگ‌های رنگ‌باخته شهر را دوباره زنده می‌کند.

اما باران فقط زیبایی نیست؛ مهربانی بی‌منت است. بر خانه ثروتمند و تهیدست یکسان می‌بارد، بر گندم‌زار و بیابان یکسان. کشاورزی که ماه‌ها چشم به آسمان دوخته بود، با صدای باران لبخند می‌زند و چشمه‌ای که در دامنه کوه به نفس‌نفس افتاده بود، دوباره آواز می‌خواند. در سرزمینی مثل ایران که بخش بزرگی از آن کم‌باران است، هر قطره ارزشی دوچندان دارد.

باران آموزگار هم هست. به ما یاد می‌دهد که از بلندی فروتنانه پایین بیاییم، در دل خاک فرو برویم و ریشه‌ها را سیراب کنیم، بی‌آنکه دیده شویم. قطره‌ای که امروز در خاک گم می‌شود، فردا در سبزی یک جوانه دوباره پیدا می‌شود.

نتیجه: باران که بند می‌آید، بوی خاک نم‌خورده مثل خاطره‌ای خوش در هوا می‌ماند. شاید ما هم بتوانیم برای اطرافیانمان کمی باران باشیم؛ بی‌صدا ببخشیم، دل‌ها را بشوییم و جوانه امید را در خاک خسته دیگران بیدار کنیم.

انشا درباره باران به زبان ساده (از زبان یک قطره باران)

به نام خدا

سلام! من یک قطره باران هستم. شاید باورتان نشود، اما سفر من خیلی طولانی بوده است. چند روز پیش در دل یک دریاچه آرام زندگی می‌کردم، تا اینکه خورشید با گرمای مهربانش مرا صدا زد.

کم‌کم سبک شدم و به شکل بخار به آسمان رفتم. آن بالا با میلیون‌ها قطره دیگر دوست شدم و با هم یک ابر بزرگ و پف‌کرده ساختیم. باد ما را از روی کوه‌ها و دشت‌ها عبور داد. هرچه جلوتر می‌رفتیم، هوا سردتر می‌شد و ما سنگین‌تر، تا اینکه بالای یک روستای کوچک دیگر نتوانستیم خودمان را نگه داریم و همه با هم به زمین سرازیر شدیم.

من روی برگ یک درخت سیب افتادم. چند ثانیه همان‌جا ماندم و دنیا را تماشا کردم: پسربچه‌ای با چکمه‌های قرمز در چاله‌ها می‌پرید و پیرمردی کنار مزرعه دست‌هایش را رو به آسمان گرفته بود و لبخند می‌زد. بعد از روی برگ سُر خوردم و در خاک فرو رفتم. حالا کنار ریشه‌های درخت هستم و کمک می‌کنم سیب‌های تابستان آب‌دار و شیرین شوند.

هر بار که باران می‌بارد، به یاد بیاورید که ما قطره‌ها راه درازی آمده‌ایم تا زمین زنده بماند. پس قدر ما را بدانید و آب را هدر ندهید!

بعد از نوشتن انشا، اگر خواستید کلاس را کمی شاد کنید، یکی از چیستان‌های بامزه با جواب را برای همکلاسی‌هایتان طرح کنید؛ شروع خوبی برای زنگ انشاست.

انشای کوتاه درباره باران بهاری

به نام خدا

باران بهاری با باران‌های دیگر فرق دارد. نه مثل باران پاییز دلگیر است و نه مثل برف زمستان سرد؛ مهمانی است که سرزده می‌آید، کمی می‌ماند و با یک رنگین‌کمان خداحافظی می‌کند.

روز سیزده فروردین، وقتی زیراندازمان را زیر درخت‌های باغ پهن کرده بودیم، ناگهان ابری کوچک بالای سرمان ایستاد. چند دقیقه بعد قطره‌های درشت روی شکوفه‌های سفید درختان فرود آمدند و گلبرگ‌ها آرام روی زمین ریختند. همه زیر شاخه‌ها پناه گرفتیم و خندیدیم. بوی علف تازه و خاک خیس با بوی چای آتشی قاطی شده بود. هنوز چای‌مان سرد نشده بود که آفتاب دوباره بیرون آمد و رنگین‌کمانی کامل، مثل پلی رنگی، دو طرف دره را به هم وصل کرد.

باران بهاری به من یاد داد که بعضی از زیباترین لحظه‌های زندگی همان‌هایی‌اند که هیچ برنامه‌ای برایشان نریخته‌ایم.

جمله‌های زیبا برای انشا درباره باران

  • باران، اشک شوق آسمان است برای دیدار دوباره زمین.
  • صدای باران روی شیشه، لالایی آرامی است که هیچ‌وقت تکراری نمی‌شود.
  • هر قطره باران سلامی است از ابرها به ریشه‌های تشنه.
  • وقتی باران می‌بارد، شهر صورتش را می‌شوید تا دوباره لبخند بزند.
  • بوی خاک باران‌خورده عطری است که هیچ عطاری نمی‌تواند بسازد.
  • باران به ما یاد می‌دهد که بخشیدن، بی‌صدا هم زیباست.
  • چاله‌های آب بعد از باران، آینه‌های کوچکی‌اند که آسمان را به زمین آورده‌اند.
  • ابرها که می‌گریند، دشت‌ها می‌خندند.

اگر بیت شعری هم برای پایان انشا می‌خواهید، این بیت مشهور سعدی در گلستان درباره باران بسیار به‌جاست: «باران که در لطافت طبعش خلاف نیست / در باغ لاله روید و در شوره‌زار خس».

انشا درباره باران را چگونه شروع کنیم؟

با یک تصویر یا حس شروع کنید؛ مثلاً صدای اولین قطره روی پنجره یا بوی خاک. یک جمله توصیفی کوتاه در مقدمه، خواننده را از همان ابتدا با شما همراه می‌کند.

نتیجه‌گیری انشا درباره باران چه بنویسیم؟

پیام اصلی را در یکی دو جمله بگویید؛ مثل شکرگزاری برای نعمت باران، اهمیت صرفه‌جویی در آب یا درسی که از باران گرفته‌اید.

انشای باران چند خط باشد؟

برای دبستان معمولاً ۱۰ تا ۱۵ خط کافی است و برای دوره متوسطه یک تا دو صفحه. مهم‌تر از طول، داشتن مقدمه، بدنه و نتیجه منظم است.

نمونه انشا درباره موضوع‌های دیگر هم لازم دارید؟ فهرست کامل را در صفحه جامع نمونه انشا ببینید.

جوان ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *