گاهی یک لبخند به فروشنده خسته سر کوچه یا کنار همکلاسی تنها نشستن، از هر هدیه گرانقیمتی ماندگارتر است. برای همین، انشا درباره مهربانی موضوعی است که هر کسی حرفی برای گفتنش دارد. در ادامه با چند نکته ساده و پنج نمونه انشای متفاوت برای پایههای مختلف، نوشتن این موضوع را برایتان آسان کردهایم.
چند نکته برای نوشتن انشا درباره مهربانی
- ساختار سهقسمتی را رعایت کنید: در مقدمه مهربانی را تعریف کنید، در بدنه با مثالها و خاطرهها آن را باز کنید و در نتیجه بگویید چرا جهان به مهربانی نیاز دارد.
- مثال واقعی بیاورید: مهربانی مفهومی ذهنی است؛ با یک صحنه واقعی مثل کمک به سالمندی در عبور از خیابان یا تقسیم کردن خوراکی با دوستی که غذایش را جا گذاشته، آن را دیدنی کنید.
- مهربانی را به آدمها محدود نکنید: مهربانی با حیوانات، گیاهان، طبیعت و حتی با خودمان هم ارزش نوشتن دارد.
- آرایهها را به کار ببرید: تشبیه (مهربانی مثل باران است که به همه جا میبارد) و تشخیص (دلها با یک کلمه محبتآمیز گرم میشوند) متن را دلنشین میکنند.
- از الگوهای نزدیک بنویسید: مادر، پدربزرگ یا معلمی که مهربانی را در رفتارش دیدهاید، بهترین سوژه است؛ برای ایده گرفتن نگاهی به نمونههای انشا درباره مادر بیندازید.
- پند ندهید، نشان دهید: بهجای جملههای تکراری مثل «باید مهربان باشیم»، نشان دهید مهربانی چه تغییری در یک موقعیت واقعی ایجاد کرده است.
انشا درباره مهربانی برای پایه سوم تا ششم ابتدایی (کوتاه)
به نام خدا
مهربانی یعنی دوست داشتن دیگران و کمک کردن به آنها. خدا مهربان است و دوست دارد ما هم با هم مهربان باشیم.
یک روز در مدرسه دیدم همکلاسیام سارا گوشه حیاط تنها نشسته و غمگین است. جلو رفتم و پرسیدم چه شده. گفت خوراکیاش را در خانه جا گذاشته است. من نصف کیک و شیرم را به او دادم. سارا لبخند زد و بعد با هم بازی کردیم. آن روز احساس کردم دلم از همیشه شادتر است. مهربانی کارهای سادهای است؛ مثل سلام کردن، کمک به مادر در چیدن سفره، آب دادن به گلدانها و غذا دادن به گنجشکها در روزهای برفی.
من فهمیدم مهربانی مثل یک توپ است؛ وقتی آن را به طرف کسی پرتاب میکنی، دوباره به طرف خودت برمیگردد. تصمیم دارم هر روز دستکم یک کار مهربانانه انجام بدهم.
انشا درباره مهربانی برای پایه هفتم تا نهم
به نام خدا
در کوچه ما پیرزنی تنها زندگی میکند که همه او را «خانمجان» صدا میزنند. بچههایش سالهاست در شهر دیگری زندگی میکنند و او بیشتر روزها پشت پنجره مینشیند و رفتوآمد کوچه را تماشا میکند. تا پارسال، من هم مثل بقیه فقط از کنار پنجرهاش رد میشدم و سلامی سرسری میدادم.
یک روز زمستانی، دیدم خانمجان با کیسههای خرید سنگین، آرامآرام از سربالایی کوچه بالا میآید. کیسهها را از دستش گرفتم و تا خانه همراهش رفتم. دم در، با اصرار مرا به چای دعوت کرد. آن روز یک ساعت پای حرفهایش نشستم؛ از کودکیاش در روستا گفت، از قناتهایی که آب خنک داشتند و از نانهایی که مادرش در تنور میپخت. وقتی خداحافظی کردم، چشمهایش برق میزد و گفت: «امروز بهترین روز این زمستان بود.»
از آن روز، هفتهای یک بار به او سر میزنم. گاهی برایش نان میخرم و گاهی فقط حرف میزنیم. جالب اینجاست که فکر میکردم من به او لطف میکنم، اما حالا میبینم او بیشتر به من داده است: صبوری، قصههای قدیمی و این درس که گاهی بزرگترین هدیه، فقط وقت گذاشتن و شنیدن است.
مهربانی لازم نیست کار بزرگی باشد. همین که چشمهایمان را باز کنیم و آدمهای اطرافمان را ببینیم، راه مهربانی پیدا میشود. کاش هر کدام از ما در کوچهمان یک «خانمجان» را پیدا کنیم.

انشا درباره مهربانی برای دبیرستان (ادبی و توصیفی)
به نام خدا
مهربانی زبانی است که برای آموختنش نه کلاس لازم است و نه کتاب. کودکی که هنوز حرف زدن نمیداند، آن را از آغوش مادر میفهمد و غریبهای که زبان ما را بلد نیست، از لبخندمان. این زبان نه دستور زبان دارد و نه واژهنامه؛ تنها الفبایش دلی است که برای دیگری بتپد.
مهربانی را میشود به باران تشبیه کرد. باران نمیپرسد این زمین مال کیست یا پر از گل است یا خار؛ بر همه جا یکسان میبارد و همه جا را سیراب میکند. آدم مهربان هم چنین است و محبتش را با ترازوی سود و زیان نمیسنجد. سادهترین شکلش را هر روز میبینیم: رانندهای که چند ثانیه صبر میکند تا مسافری دواندوان به اتوبوس برسد، نانوایی که نان داغ را با یک «نوش جان» به دست مشتری میدهد، یا دانشآموزی که جزوهاش را به همکلاسی بیمارش قرض میدهد. اینها کارهای کوچکیاند، اما مثل ستارههای ریزی هستند که کنار هم، آسمان شب را روشن میکنند.
شاعران ما قرنها پیش همین حقیقت را سرودهاند. سعدی آدمیان را اعضای یک پیکر میداند و میگوید: «چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار». اگر این را باور کنیم، درد دیگری درد ما هم میشود و شادیاش شادی ما.
در روزگاری که شتاب زندگی آدمها را از هم دور کرده و هر کس در جزیره تنهایی خودش زندگی میکند، مهربانی پلی است که این جزیرهها را به هم میرساند؛ پلی که ساختنش نه آهن میخواهد و نه سیمان، فقط کمی توجه، کمی صبر و کمی گذشت.
من باور دارم جهان را نمیشود یکشبه عوض کرد، اما میشود هر روز گوشه کوچکی از آن را گرمتر کرد. اگر هر کدام از ما روزی یک کار مهربانانه انجام دهیم، شاید روزی برسد که مهربانی دیگر خبر نباشد؛ عادت باشد.
انشا درباره مهربانی با حیوانات و طبیعت (با مقدمه و نتیجه)
به نام خدا
مقدمه: معمولاً وقتی از مهربانی حرف میزنیم، آدمها را به یاد میآوریم؛ اما مهربانی دایره بزرگتری دارد. گنجشکی که روی لبه پنجره منتظر دانه است، درختی که در گرمای تابستان تشنه مانده و گربهای که زیر باران پناه میخواهد، همه سهمی از مهربانی ما دارند.
بدنه: زمستان پارسال برف سنگینی آمد و همه جا سفید شد. صبح دیدم چند گنجشک روی شاخههای لخت درخت حیاط کز کردهاند و دنبال غذا میگردند. با برادرم ظرف کوچکی را پر از دانه و خردهنان کردیم و کنار پنجره گذاشتیم. چند دقیقه بعد، صدای جیکجیک شادشان حیاط را پر کرد. از آن روز، ظرف دانه همیشه سر جایش است. مهربانی با طبیعت هم همینقدر ساده است: زبالهها را در طبیعت رها نکنیم، به شاخه درختان آسیب نزنیم، آب را هدر ندهیم و برای سرگرمی حیوانات را اذیت نکنیم. حیوانات زبان ندارند که از ما گلایه کنند، اما رفتار ما را خوب میفهمند؛ سگی که محبت دیده دم تکان میدهد و پرندهای که احساس امنیت کند، دوباره برمیگردد.
نتیجه: کسی که با یک گنجشک مهربان است، در دلش برای آدمها هم جای بیشتری دارد. زمین خانه مشترک همه ماست و مهربانی با ساکنان کوچکش، نشانه بزرگی دل ماست.
انشا درباره مهربانی به زبان ساده (یک داستان کوتاه)
به نام خدا
این داستان را پدرم برایم تعریف کرده است و آن را برای انشای مهربانی انتخاب کردم، چون هیچوقت فراموشش نمیکنم.
وقتی پدرم دانشجو بود، یک شب زمستانی در شهری غریب کیف پولش را گم کرد. هوا سرد بود، اتوبوسها رفته بودند و او هیچ پولی برای برگشتن به خوابگاه نداشت. کنار خیابان ایستاده بود و نمیدانست چه کند. ناگهان مغازهدار میانسالی که داشت کرکره مغازهاش را پایین میکشید، جلو آمد و پرسید: «پسرم، مشکلی پیش آمده؟» پدرم ماجرا را گفت. مرد بیآنکه چیز دیگری بپرسد، او را به داخل مغازه برد، یک لیوان چای داغ به او داد و کرایه تاکسی را هم پرداخت. وقتی پدرم گفت پول را برمیگرداند، مرد خندید و گفت: «به من برنگردان؛ روزی به کسی که گیر افتاده کمک کن.»
پدرم سالهاست به این قول عمل میکند. هر وقت کسی را در دردسر میبیند، کمکش میکند و همین را از من هم میخواهد.
فهمیدم مهربانی مثل یک زنجیر است که از دستی به دست دیگر میرسد. من هم میخواهم یکی از حلقههای این زنجیر باشم.
جملههای زیبا برای انشا درباره مهربانی
- مهربانی آفتابی است که هر چه بیشتر بتابد، از گرمایش کم نمیشود.
- یک لبخند ساده میتواند یخ یک روز سرد را آب کند.
- دل مهربان باغی است که در هر فصلی گل میدهد.
- مهربانی را نمیشود خرید، اما میشود هر روز هدیه داد.
- دستی که برای کمک دراز میشود، زیباترین دست دنیاست.
- مهربانی بذری است که در دل دیگران میکاریم و روزی در دل خودمان سبز میشود.
- آنجا که حرفها تمام میشوند، مهربانی هنوز چیزی برای گفتن دارد.
- کوچکترین کار مهربانانه، از بزرگترین نیت خوبی که هرگز انجام نشده، ارزشمندتر است.
انشا درباره مهربانی را چگونه شروع کنیم؟
یک صحنه کوتاه از مهربانی که دیدهاید بهترین شروع است؛ مثلاً کمک کسی به یک سالمند در صف نانوایی. میتوانید با تعریف سادهای مثل «مهربانی یعنی دیدن دیگران» هم آغاز کنید.
نتیجهگیری انشا درباره مهربانی چه بنویسیم؟
بگویید مهربانی چه اثری بر شما یا دیگران گذاشت و چه تصمیمی برای آینده دارید؛ مثلاً انجام دادن هر روز یک کار مهربانانه کوچک.
چند مثال از مهربانی برای انشا چیست؟
کمک به همکلاسی در درس، احوالپرسی از همسایه سالمند، غذا دادن به پرندگان در زمستان، قدردانی از رفتگر محله، کمک در کارهای خانه و گوش دادن به حرف دوستی که ناراحت است، مثالهای ساده و خوبی هستند.
نمونه انشا درباره موضوعهای دیگر هم لازم دارید؟ فهرست کامل را در صفحه جامع نمونه انشا ببینید.




