خبرآنلاین: محکوم به تازیانه ، تاوان سختی برای غرور و خشمِ لحظهایاش داد. او که میتوانست با سکوت و کرنش ، از بندِ آن شلاقها رها شود ، با عربدهکشی، زنجیرهای سنگینتری بر پای خود بست.

چند قدم مانده به ورودی محکمهی کیفری، نزدیک دریچهی تحویل گوشی تلفن همراه، شاهد گفتوگوی دو جوان شدم ، یکی آرام و با متانت ، آن یکی پرخاشگر و پرهیاهو ،هر دو رفتاری قرین به پوشش و ظاهرشان داشتند.
جوانی که ظاهرش گواهی میداد ماخوذ به حیاست و از جنجال بَری،طوری از مجادله و بگومگو کلافه شده بود که میشد خط خطی شدن اعصاب و روان وی را در خطوط نشسته بر پیشانی درهمکشیدهاش دید و لذا مدام تلاش میکرد وارد مجادله با جوان مقابل نشود؛ جوانی که پیش از آنکه جای چند زخم چاقو روی بازو و گونههایش، از گذشتهی پرتنش او حکایت کند ، نحوهی گفتار و حتی پوشش وی ابتدایی ترین معیار بود برای شناسایی منش و رفتارش .
خلاصهی این مجادله آن بود که یکی شاکی و حاکم حکم کیفری است و آن یکی محکوم به تحمل تازیانه و پرداخت دیه . دو رفیق دوران بچگی و هممحلهای قدیمی که دست روزگار مسیری متفاوت برایشان رقم زده بود.
او که تا دقایقی دیگر باید تازیانه های حکم دادگاه را تحمل میکرد با مرور رفاقت دوران کودکی و خاطرات نوجوانی سعی در جلب رضایت داشت و آن یکی با یادآوری اتفاقات گذشته سوختن فرصت های جلب رضایت را مدام به رخ وی میکشید ، در همین اثناء یکباره شاکی از آن جوان ماخوذ به حیا فاصله گرفت و با فریادی که نگاه و توجه همگان را جلب کرد ، گفت : تا صبح هم التماس کنی رضایت نمیدهم!
محکومِ پرونده با شنیدن فریاد رفیقِ دوران کودکیاش چند ثانیه با نگاهی متعجب به وی خیره ماند. بعد با لحنی تمسخرآمیز و سپس با کلامی خشن که حسابی لاتیاش پر شده بود گفت:خودتی ، این صدا از کجات در آمد ، تو سرِ من داد میزنی؟ تُف به این روزگار که بزبزقندی عربدهکش شده!
همزمان با بیان این عبارت ، چاقویی را که در دست داشت نزدیک صورت شاکی برد و با حرکت تحقیرآمیزی روی محاسن کمپشت چانهی شاکی کشید و بعد با انگشت میانهاش حرکتی ناشایست نشان داد و شروع کرد به فحاشی و ناسزا گفتن ؛
فکر کردی کار من و تو با چند ضربه شلاق تموم میشه؟ نهخیر بچه خونگی… بیا… بیا بریم داخل و تعداد شلاقها را خوب و دقیق بشمار چون جای هر یکیاش باید صد برابر تاوان بدی ، تو رضایت نده تا من روزگارت رو سیاه کنم.
آنچه میدیدم مصداق شفاف یک پارادوکس بود ، تصویری که تمامی دادههای جرمشناسی و اهداف مجازاتها را زیر سؤال میبرد!
تناقضی عجیب درست مقابل محکمهی کیفری!
جوانی به دلیل ارتکاب یک جرم در معرض مجازات قرار داشت و همان لحظه، در تکاپوی گرفتن رضایت ، مرتکب رفتارهایی میشد که هر یک واجد عنوان کیفری مستقل بودند.
میان تهدیدات و فحاشی محکوم ، شاکی با همان متانت نشسته بر رفتارش از صف تحویل گوشی خارج شد و چند متر آنطرفتر، درست مقابل دوربین مداربسته ، ایستاد و شمارهای گرفت.
چند دقیقه بعد، دو مأمور نیروی انتظامی با موتورسیکلت رسیدند.
شاکی برگ جلب محکوم را نشان داد و از مأموران خواست دربارهی اتفاقاتی که دقایقی قبل رخ داده ، از حاضران تحقیق کنند.
و از بد حادثه ، دهانی که اگر بسته میماند چه بسا گرهگشای تازیانهها بود ، بسته نماند و شد عامل جرایمی چون توهین و فحاشی و سپس فریادی که از آن بوی الکل به مشام ماموران رسید و اتهام شرب خمر هم اضافه شد به کلکسیون جرایم .
غائله قرار نبود خاتمه یابد و هنگام بازرسی بدنی برای کشف چاقو ، چند گرم گل نیز از جیب محکوم پیدا شد.
محکومی که آمده بود برای رهایی از مجازات ، رضایت شاکی را بگیرد با رفتارهایی حاصلِ جهل و غرور ، کاری کرد تا با چند عنوان اتهامی جدید روبهرو شود.
درد و فغان محکوم زمانی به فلک کشیده شد که دید همراه با برگ جلب ، ورقهای از جیب شاکی روی زمین افتاد ، ورقهای که در صدر آن نوشته شده بود ؛
اعلام رضایت بی قید و شرط !!
و چه تاوان سختی داد کسی که درک نکرده بود فایدهی این پند شیخ اجل سعدی شیرازی را ؛
دم فروبستن به وقت گفتن و…
وکیل دادگستری_شیراز



