بلاگ‌پارس

داستان شب/ مداد رنگی‌ ای که از نقاشی کردن می‌ ترسید /قصه درمانی / گروه سنی: ۵ تا ۸ سال
خانه » اخبار » داستان شب/ مداد رنگی‌ ای که از نقاشی کردن می‌ ترسید /قصه درمانی / گروه سنی: ۵ تا ۸ سال

داستان شب/ مداد رنگی‌ ای که از نقاشی کردن می‌ ترسید /قصه درمانی / گروه سنی: ۵ تا ۸ سال

فهرست مطالب

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، در جعبه ای چوبی، کنار مدادهای رنگی دیگر، یک مداد آبی زندگی می کرد. مدادهای قرمز و زرد و سبز هر روز برای خودشان جاده می کشیدند، خانه می ساختند، گل می کاشتند و روی کاغذ برای پرنده ها آسمان درست می کردند. اما مداد آبی فقط نگاه می کرد.

او دلش می خواست نقاشی کند، ولی نگران بود. اگر دستش بلرزد چه؟ اگر رنگش از خط بیرون برود چه؟ اگر ماهی اش شبیه ماهی نشود و همه بخندند چه؟

یک روز، وقتی قرار شد هر مداد تصویری برای جشن مدرسه بکشد، مداد آبی فهمید دیگر نمی تواند پشت نگرانی هایش پنهان شود. او باید راهی پیدا می کرد تا با ترسش روبه رو شود؛ حتی اگر نخستین نقاشی اش فقط یک خط کج و کوله باشد.

جعبه پر از نقاشی

روی میز اتاق، یک جعبه چوبی قرار داشت. در آن جعبه، مدادهای رنگی کنار هم زندگی می کردند. هر کدامشان رنگی داشتند و هر رنگ هم قصه خودش را تعریف می کرد.

مداد قرمز، پررنگ و پرجنب و جوش بود. با چند حرکت، یک سیب سرخ می کشید یا برای خرگوشی گوش های بلند می ساخت. مداد زرد عاشق خورشید و لامپ و گل های آفتابگردان بود. مداد سبز هم درخت هایی می کشید که شاخه هایشان تا کنار کاغذ می رسید.

مداد آبی از همه آن ها خوشش می آمد. او دوست داشت در نقاشی هایشان شرکت کند. وقتی مداد سبز جنگلی می کشید، مداد آبی دلش می خواست آسمان بالای درخت ها را رنگ کند. وقتی مداد قرمز قایقی روی رودخانه می کشید، مداد آبی دوست داشت آب رودخانه را بسازد.

اما او هیچ وقت از جعبه بیرون نمی آمد.

هر بار که صاحب جعبه در آن را باز می کرد، مدادها یکی یکی روی میز می رفتند. مداد آبی خودش را پشت مداد بنفش پنهان می کرد تا نوبتش نشود.

یک روز مداد زرد از او پرسید:

— چرا بیرون نمی آیی؟ امروز می توانیم یک باغ بزرگ بکشیم.

مداد آبی جواب داد:

— من هنوز آماده نیستم.

مداد سبز پرسید:

— آماده چه چیزی؟

مداد آبی چیزی نگفت. خودش هم نمی دانست آماده چه چیزی نیست. فقط حس می کرد اگر روی کاغذ برود، اتفاق بدی می افتد.

داستان شب/ مداد رنگی‌ ای که از نقاشی کردن می‌ ترسید /قصه درمانی / گروه سنی: ۵ تا ۸ سال

ترس هایی که در نوک مداد جمع شده بودند

مداد آبی برای خودش دلیل های زیادی داشت.

با خودش فکر می کرد اگر آسمان را رنگ کند، شاید رنگش تیره شود. شاید دستش بلرزد و خطش کج شود. شاید رنگ آبی از مرز ابرها بیرون بزند. شاید نقاشی اش آن قدر بد باشد که کسی حتی نخواهد نگاهش کند.

بعضی وقت ها مداد قرمز با شوق از نقاشی تازه اش تعریف می کرد و مداد آبی بیشتر می ترسید. او با خودش می گفت:

— آن ها از اول نقاشی های خوب می کشیدند. من اگر شروع کنم، حتما خراب می کنم.

مداد بنفش که نزدیکش بود، حرف هایش را شنید.

— از کجا می دانی خراب می کنی، وقتی هنوز چیزی نکشیده ای؟

مداد آبی گفت:

— چون بلد نیستم.

مداد بنفش گفت:

— هیچ کدام ما روز اول بلد نبودیم. من بار اول یک گربه کشیدم که شبیه جوراب بود.

مداد آبی کمی خندید، اما هنوز باورش نشده بود.

— پس چرا ادامه دادی؟

مداد بنفش جواب داد:

— چون می خواستم ببینم خط بعدی چه شکلی می شود.

مداد آبی سرش را پایین انداخت. او هم می خواست بداند خط بعدی چه شکلی می شود، اما از خط اول می ترسید.

خبر جشن مدرسه

صبح روز بعد، صاحب جعبه، نازنین، در جعبه را باز کرد و مدادها را روی میز ریخت. مادرش گفته بود برای جشن مدرسه باید یک نقاشی بزرگ آماده کند. نازنین کاغذ سفیدی روی میز گذاشت و گفت:

— می خواهم یک پارک بکشم. یک پارک پر از درخت، تاب، پرنده و یک برکه آبی.

مداد سبز از خوشحالی تکان خورد. مداد قرمز آماده شد تا گل ها را رنگ کند. مداد زرد می خواست خورشید را بکشد. نازنین دست برد تا مداد آبی را بردارد، اما مداد آبی پشت پاک کن گرد و خاکی پنهان شد.

نازنین مداد آبی را ندید و با مداد سبز شروع کرد. اول چند درخت کشید. بعد با مداد قهوه ای تنه ها را رنگ کرد و با مداد قرمز گل های کوچک کنار چمن گذاشت.

اما وقتی نوبت برکه رسید، نازنین دور آن را کشید و لحظه ای مکث کرد.

— برای آب به رنگ آبی نیاز دارم.

او به جعبه نگاه کرد. مداد آبی را ندید. مداد آبی از پشت پاک کن همه چیز را می دید و دلش تند تند می زد. دوست داشت بیرون بیاید. دوست داشت آب برکه را رنگ کند. ولی ترسش می گفت اگر دست نازنین را همراهی کند، ممکن است رنگ از خط بیرون بزند.

مداد آبی همان جا ماند.

نازنین به جعبه دیگری نگاه کرد و مداد فیروزه ای را پیدا کرد. با آن، برکه را رنگ کرد. نقاشی زیبا شد. اما مداد آبی احساس کرد فرصت کوچکی را از دست داده است.

لکه ای که کسی انتظارش را نداشت

نازنین می خواست گوشه کاغذ یک پرنده بکشد. هنگام جابه جا کردن مدادها، آرنجش به لیوان آب خورد. لیوان واژگون نشد، اما چند قطره روی میز پاشید و یکی از قطره ها به کاغذ رسید.

قطره روی نقاشی پارک افتاد و رنگ سبز درخت را کمی پخش کرد. نازنین دستمالی برداشت تا آن را خشک کند. لکه کوچک باقی ماند. او با ناراحتی گفت:

— وای، نقاشی ام خراب شد.

مداد آبی از پشت پاک کن بیرون را نگاه کرد. لکه سبز روی کاغذ پخش شده بود و شبیه چیزی نامعلوم شده بود. نازنین می خواست کاغذ را کنار بگذارد.

در همان لحظه، مداد بنفش از داخل جعبه قل خورد و روی میز افتاد. مداد آبی هم با او به بیرون لغزید و کنار نقاشی ایستاد.

نازنین مداد آبی را برداشت. نوکش درست کنار لکه سبز قرار گرفت.

مداد آبی ترسید. این همان لحظه ای بود که همیشه از آن فرار می کرد. دست نازنین مداد را روی کاغذ گذاشت. مداد آبی می توانست خودش را سفت نگه دارد و هیچ خطی نکشد. می توانست از ترس بلرزد و خط کج و نامرتبی بکشد. یا می توانست فقط یک خط کوچک را امتحان کند.

نازنین هنوز نمی دانست با لکه چه کند. مداد آبی نفس عمیقی کشید؛ البته مدادها ریه نداشتند، اما او وانمود کرد می تواند آرام نفس بکشد.

بعد نوکش را روی کاغذ گذاشت.

اولین خط

مداد آبی یک خط کوتاه کنار لکه کشید. خط کمی کج بود. نه شبیه رودخانه بود و نه شبیه پرنده. بیشتر شبیه یک موج کوچک شده بود.

مداد آبی با خودش گفت:

— این که خیلی خوب نشد.

اما نازنین به خط نگاه کرد. بعد یک خط دیگر کشید. حالا لکه سبز با دو خط آبی، شبیه یک حوض کوچک شده بود. نازنین خندید و گفت:

— این لکه می تواند یک برکه باشد!

او مداد آبی را روی کاغذ حرکت داد. خط های آبی کم کم دور لکه را گرفتند و برکه شکل گرفت. نازنین چند موج کوچک کشید. بعد چند ماهی نارنجی در آب گذاشت. مداد قرمز برای ماهی ها دم ساخت و مداد زرد چند نقطه روشن روی آب گذاشت.

لکه ای که قرار بود نقاشی را خراب کند، به بخشی از تصویر تبدیل شد.

مداد آبی هنوز کمی می ترسید. خط هایش یک اندازه نبودند و یکی از موج ها از محدوده برکه بیرون زده بود. اما نازنین آن را پاک نکرد. همان موج بیرون زده، به نظرش شبیه آبی بود که از برکه به سمت چمن می رفت.

مداد آبی آرام تر شد. برای نخستین بار داشت نقاشی می کرد و هنوز دنیا خراب نشده بود.

برکه ای پر از ماهی

نازنین روی کاغذ خم شد. او تصمیم گرفت کنار برکه چند سنگ بکشد. مداد آبی با نوک تیزش دور آب را آبی کرد. مداد سبز علف های بلند کنار برکه را اضافه کرد. مداد زرد روی سطح آب نور انداخت و مداد قرمز برای ماهی ها باله کشید.

مداد آبی کم کم متوجه شد که در نقاشی تنها نیست. هر رنگ کاری را انجام می داد که از پسش برمی آمد. لازم نبود همه چیز را خودش بکشد یا همه خط ها را بی عیب و نقص دربیاورد.

او یک موج بزرگ کشید. کمی کج شد. مداد آبی خواست زود آن را پاک کند، اما نازنین گفت:

— این موج بزرگ انگار دارد به ماهی ها سلام می کند.

بعد چند ماهی به موج اضافه کرد. یکی از ماهی ها کوچک بود و دیگری بزرگ. یکی رو به بالا شنا می کرد و یکی دمش را به سمت سنگ ها گرفته بود.

مداد آبی فکر کرد:

— اگر آن خط اول را نمی کشیدم، این ماهی ها هم اینجا نبودند.

او هنوز از اشتباه کردن خوشش نمی آمد، اما دیگر خیال نمی کرد هر اشتباه باید همه چیز را خراب کند.

لحظه ای که ترس برگشت

وقتی نازنین به قسمت آسمان رسید، مداد آبی را برداشت و آن را بالای درخت ها برد. قرار بود آسمان را رنگ کند. مداد آبی دوباره ترسید. حالا کاغذ پر از تصویر شده بود و اگر رنگ آبی از بالای درخت ها بیرون می زد، شاید برگ ها را می پوشاند.

دست نازنین منتظر بود. مداد آبی به نوکش نگاه کرد. نوکش کمی کوتاه شده بود. رویش لکه ای از رنگ برکه نشسته بود. او دیگر همان مدادی نبود که صبح پشت پاک کن پنهان شده بود. هنوز همان مداد بود، اما چند خط تازه روی کاغذ گذاشته بود.

مداد آبی به نازنین کمک کرد تا آرام آرام بخش های خالی آسمان را رنگ کند. نازنین آهسته حرکت می کرد و مداد هم همراهش می رفت. در بخشی از کاغذ، رنگ کمی بیرون از خط ابری رفت. مداد آبی خودش را جمع کرد تا متوقف شود.

اما نازنین ادامه داد. بیرون زدگی کوچک، شبیه یک تکه ابر شد. مداد سفید کناری، چند خط روشن روی آن کشید و حالا آسمان پر از ابرهای نرم و ناهماهنگ بود.

مداد آبی با تعجب نگاه کرد. لازم نبود همه چیز دقیقاً طبق نقشه پیش برود. گاهی نقاشی خودش راه تازه ای پیدا می کرد.

نقاشی روی دیوار مدرسه

روز جشن مدرسه رسید. نازنین نقاشی را با خود برد. آن را روی دیوار کنار نقاشی های دیگر چسباند. تصویر پارک پر از رنگ بود. درخت ها، گل ها، تاب، پرنده ها و برکه ای که از یک لکه کوچک شروع شده بود، همه کنار هم دیده می شدند.

چند کودک جلوی نقاشی ایستادند. یکی از آن ها ماهی نارنجی بزرگی را دید و خندید. یکی دیگر گفت که موج های آبی شبیه روبان هستند. کودکی هم متوجه لکه سبز کنار برکه شد و گفت:

— چه خوب که آن لکه را تبدیل به آب کردی.

مداد آبی از داخل جعبه این حرف ها را شنید. او می دانست هیچ کس نقاشی را به خاطر خط های کاملاً صاف دوست نداشته است. هرکس بخشی از آن را دوست داشت؛ یکی رنگ ماهی ها را، یکی موج ها را و یکی ابرهای نامرتب را.

نازنین کنار نقاشی ایستاد و گفت:

— اول فکر کردم لکه نقاشی ام را خراب کرده، اما بعد دیدم می توانم از آن استفاده کنم.

مداد آبی لبخند زد. این بار لازم نبود خودش را پنهان کند.

مداد آبی دوباره شروع می کند

از آن روز، مداد آبی هر بار که نازنین می خواست نقاشی کند، از جعبه بیرون می آمد. هنوز هم بعضی وقت ها می ترسید. وقتی کاغذ تازه و سفید بود، گاهی نوکش روی آن می ماند و حرکت نمی کرد.

در آن لحظه ها، مداد بنفش به او یادآوری می کرد:

— فقط یک خط کوچک بکش. لازم نیست از همان اول بدانی آخرش چه می شود.

مداد آبی هم همین کار را می کرد. گاهی یک موج می کشید، گاهی یک خط دور پنجره، گاهی چند قطره باران. بعضی نقاشی ها آن طور که می خواست پیش نمی رفتند. بعضی رنگ ها کمرنگ می شدند و گاهی هم نوکش می شکست.

اما او یاد گرفته بود که شروع کردن، به معنی کامل بودن نیست. یک خط می تواند فقط یک خط باشد؛ بعد خط دوم می آید و شاید از کنار هم قرار گرفتنشان چیزی تازه ساخته شود.

مداد آبی دیگر فکر نمی کرد برای نقاشی کردن باید مطمئن باشد که هیچ اشتباهی نمی کند. او فهمیده بود که می شود با کمی ترس هم شروع کرد. شجاعت همیشه یعنی نترسیدن نیست. گاهی شجاعت یعنی با وجود ترس، یک خط کوچک روی کاغذ گذاشتن.

پیام داستان

اگر از اشتباه کردن می ترسیم، لازم نیست از همان اول کاری بزرگ انجام دهیم. می توانیم با یک قدم یا یک خط کوچک شروع کنیم. اشتباه ها همیشه پایان کار نیستند؛ گاهی راهی باز می کنند تا چیز تازه ای بسازیم.





درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید.

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1262629

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *