به گزارش رکنا، ممکن است بداند در را قفل کرده، اما دوباره آن را بررسی کند. ممکن است بداند دست هایش تمیز است، اما دوباره آنها را بشوید. ممکن است خودش بگوید: می دانم لازم نیست این کار را انجام بدهم، اما نمی توانم انجامش ندهم. یک پژوهش تازه در مجله PLOS Biology سرنخ جالبی درباره این فاصله میان «دانستن» و «عمل کردن» پیدا کرده است. یافته ها نشان می دهند مغز افراد مبتلا به OCD می تواند تعارض میان هدف و رفتار را تشخیص دهد، اما تفاوت هایی در زمان بندی و هماهنگی سیگنال های کنترلی با شبکه های حرکتی وجود دارد. به زبان ساده، ممکن است مغز متوجه شود این پاسخ مناسب نیست، اما تبدیل این تشخیص به اصلاح به موقع رفتار با دشواری بیشتری همراه باشد.
وقتی فرد می داند رفتارش منطقی نیست، چرا آن را تکرار می کند؟
اختلال وسواس فکری عملی یا OCD را نمی توان صرفا با منطقی فکر نکردن توضیح داد. بسیاری از افراد مبتلا به OCD درجاتی از بینش نسبت به افکار و رفتارهای خود دارند. فرد ممکن است بداند احتمال اتفاقی که از آن می ترسد بسیار کم است و حتی خودش متوجه باشد که بررسی کردن، شستن، شمردن یا اطمینان گرفتن بیش از اندازه شده است. اما دانستن همیشه به معنای توانایی متوقف کردن رفتار نیست. پژوهش تازه Yu Pang و همکارانش تلاش کرده است یکی از ساز و کارهای عصبی احتمالی این فاصله میان بینش و عمل را بررسی کند.
پژوهشگران چه کاری انجام دادند؟
در این مطالعه ۳۶ فرد مبتلا به OCD و ۳۷ فرد سالم شرکت کردند. شرکت کنندگان یک تکلیف یادگیری انگیزشی Go/NoGo انجام دادند. در چنین تکالیفی فرد باید در بعضی موقعیت ها عملی انجام دهد و در موقعیت های دیگر از انجام آن خودداری کند. شرایط طوری طراحی می شوند که گاهی انگیزه طبیعی برای اقدام کردن یا اقدام نکردن با پاسخی که برای رسیدن به نتیجه مناسب لازم است، در تعارض قرار بگیرد. پژوهشگران هم زمان با استفاده از EEG فعالیت الکتریکی مغز را ثبت کردند و برای تحلیل رفتار شرکت کنندگان از مدل سازی محاسباتی نیز استفاده کردند. این روش به آنها اجازه داد فقط نپرسند «فرد چه تصمیمی گرفت؟»، بلکه بررسی کنند هنگام تعارض میان انگیزه و رفتار، سیگنال های کنترلی مغز چگونه و در چه زمانی ظاهر می شوند.
یافته اصلی پژوهش
یکی از یافته های مهم این بود که افراد مبتلا به OCD نیز هنگام مواجهه با تعارض، افزایش فعالیت تتا در ناحیه میانی پیشانی مغز نشان دادند. این نکته اهمیت زیادی دارد به زبان ساده: سیستم مغزی مرتبط با تشخیص تعارض خاموش نبود. مغز فرد می توانست متوجه شود میان پاسخ غالب و رفتاری که برای رسیدن به هدف لازم است، ناسازگاری وجود دارد. بنابراین مشکل را نمی توان صرفا این طور توضیح داد که فرد متوجه اشتباه نمی شود. اما تفاوت مهم در مرحله بعد دیده شد.
مغز متوجه تعارض می شود، اما بعد چه اتفاقی می افتد؟
پژوهشگران تفاوت هایی در زمان بندی فعالیت تتای مرتبط با تعارض مشاهده کردند. در افراد مبتلا به OCD، افزایش تتای میانی پیشانی مرتبط با تعارض هم پوشانی بیشتری با زمان پاسخ داشت. این الگو می تواند نشان دهد که سیگنال کنترلی در زمانی ظاهر می شود که فرصت کمتری برای اصلاح موثر پاسخ باقی مانده است. از طرف دیگر، هماهنگی فازی تتا میان ناحیه میانی پیشانی و مناطق حرکتی نیز در شرایط تعارض آن افزایش موثر مورد انتظار را نشان نداد. به زبان ساده تر می توان این یافته را چنین تصویر کرد: سیستم متوجه می شود مشکلی وجود دارد، اما هماهنگی میان تشخیص تعارض و اجرای پاسخ مناسب ممکن است در زمان مطلوب اتفاق نیفتد. البته این یک ساده سازی برای فهم بهتر نتیجه پژوهش است و به این معنا نیست که دانشمندان یک «سیم خراب مغزی» را به عنوان علت وسواس پیدا کرده اند.

یک یافته رفتاری مهم دیگر
افراد مبتلا به OCD در این آزمایش سوگیری پاولفی قوی تری نشان دادند و نرخ یادگیری آنها نیز پایین تر بود. سوگیری پاولفی را می توان به شکل ساده تمایل خودکار فرد برای نزدیک شدن و اقدام کردن در برابر نشانه های پاداش و مهار رفتار در برابر نشانه های تنبیه دانست. در بعضی شرایط آزمایش، برای موفق شدن فرد باید برخلاف این گرایش خودکار عمل کند. نتایج نشان داد کنترل چنین تمایلات انگیزشی ناسازگاری برای گروه OCD دشوارتر بود. این یافته با این دیدگاه سازگار است که بخشی از مشکل OCD ممکن است به چگونگی تبدیل اطلاعات، هدف و کنترل شناختی به رفتار مربوط باشد.
این یافته چه ارتباطی با وسواس های زندگی واقعی دارد؟
اینجاست که یافته پژوهش بسیار جذاب می شود، اما باید محتاط بود. فرد مبتلا به وسواس ممکن است بگوید: می دانم در قفل است اما چند ثانیه بعد دوباره برگردد و آن را بررسی کند. یا بگوید: می دانم احتمال آلودگی خیلی کم است اما احساس کند باید دوباره دست هایش را بشوید.
پژوهش جدید یک توضیح کامل برای این رفتارها ارائه نمی کند، اما سرنخی مهم مطرح می کند: بین تشخیص یک تعارض و تبدیل آن تشخیص به کنترل موثر رفتار فاصله وجود دارد. یعنی داشتن بینش لزوما مساوی با داشتن کنترل کامل بر رفتار نیست.
اینکه بیمار بداند وسواسش منطقی نیست، دلیل نمی شود بتواند آن را متوقف کند
دکتر مریم سامانی، روانشناس بالینی، درباره اهمیت بالینی این یافته می گوید: یکی از اشتباهات رایج خانواده ها این است که تصور می کنند اگر فرد مبتلا به وسواس خودش می داند رفتارش غیر منطقی یا بیش از حد است، پس باید بتواند با اراده آن را متوقف کند. اما در OCD، دانستن و متوقف کردن رفتار دو موضوع کاملا یکسان نیستند.
او توضیح می دهد: ممکن است فرد کاملا متوجه باشد که برای پنجمین بار بررسی کردن قفل ضروری نیست، اما احساس شک، اضطراب یا ناتمام بودن آن قدر شدید باشد که دوباره به سمت بررسی کردن برود بنابراین جمله هایی مثلخودت که می دانی مشکلی نیست، پس دیگر انجامش نده؛ معمولا پیچیدگی اختلال را نادیده می گیرند.
پژوهش جدید نیز از زاویه علوم اعصاب نکته ای سازگار با همین مسئله نشان می دهد: تشخیص تعارض در افراد مبتلا به OCD وجود داشت، اما تفاوت هایی در زمان بندی و هماهنگی سیگنال های مرتبط با کنترل رفتار دیده شد.
چرا اطمینان دادن مداوم خانواده همیشه کمک کننده نیست؟
موضوع مهم دیگری که در زندگی افراد مبتلا به OCD دیده می شود، نقش خانواده در چرخه وسواس است. فرض کنید فرد بارها از همسرش می پرسد: مطمئنی در را قفل کردم؟ همسر جواب می دهد: بله.؛ چند دقیقه بعد دوباره می پرسد: واقعا مطمئنی؟
و این چرخه ممکن است بارها تکرار شود. اطمینان دادن در لحظه می تواند اضطراب فرد را کاهش دهد، اما اگر تبدیل به بخشی از آیین وسواسی شود، ممکن است ناخواسته به حفظ چرخه کمک کند.
دکتر مریم سامانی در این باره می گوید: حمایت کردن از فرد مبتلا به OCD با مشارکت در وسواس او یکسان نیست. خانواده ممکن است از روی محبت دائما اطمینان بدهد، همراه بیمار چیزی را بررسی کند یا شرایطی فراهم کند که او هیچ وقت با شک و اضطراب خود مواجه نشود. این رفتارها ممکن است در کوتاه مدت آرامش ایجاد کنند، اما اگر بخشی از چرخه اجبار شوند، می توانند به ادامه مشکل کمک کنند بنابراین خانواده نباید فرد را سرزنش کند، اما در عین حال بهتر است نحوه برخورد با اطمینان خواهی و رفتارهای اجباری را با کمک متخصص یاد بگیرد.
آیا این یافته به درمان وسواس ارتباط دارد؟
این مطالعه یک درمان جدید برای OCD را آزمایش نکرده است بنابراین نباید از یافته های آن نتیجه گرفت که پژوهشگران روش تازه ای برای درمان وسواس کشف کرده اند اما یافته ها می توانند به درک بهتر ساز و کارهای مرتبط با کنترل رفتار در OCD کمک کنند.
دکتر مریم سامانی تاکید می کند: اگر افکار وسواسی یا رفتارهای اجباری وقت قابل توجهی از روز را می گیرند، موجب اضطراب شدید می شوند یا عملکرد تحصیلی، شغلی، خانوادگی یا اجتماعی فرد را مختل کرده اند، بهتر است فرد توسط روانشناس بالینی یا روانپزشک ارزیابی شود. هدف فقط این نیست که به بیمار گفته شود این فکر منطقی نیست؛ چون بسیاری از بیماران از قبل این موضوع را می دانند.
در درمان OCD، یکی از رویکردهای روانشناختی دارای پشتوانه پژوهشی، درمان شناختی رفتاری و به ویژه مواجهه و جلوگیری از پاسخ یا ERP است. در ERP هدف این نیست که فرد صرفا متقاعد شود ترسش غیر منطقی است. فرد به صورت برنامه ریزی شده با محرک اضطراب آور مواجه می شود و تمرین می کند پاسخ اجباری همیشگی را انجام ندهد تا به تدریج رابطه او با اضطراب، عدم اطمینان و رفتار اجباری تغییر کند. انتخاب درمان باید بر اساس ارزیابی فردی و توسط متخصص واجد صلاحیت انجام شود.
یافته پژوهش و تبیین احتمالی را با هم اشتباه نگیریم
آنچه پژوهش مستقیما نشان داد
افراد مبتلا به OCD در تکلیف آزمایشگاهی قادر به نشان دادن پاسخ مغزی مرتبط با تشخیص تعارض بودند، اما تفاوت هایی در زمان بندی فعالیت تتا و هماهنگی میان ناحیه میانی پیشانی و مناطق حرکتی مشاهده شد.
آنچه می توان به عنوان تبیین احتمالی مطرح کرد
این تفاوت ممکن است یکی از عواملی باشد که به توضیح فاصله میان «فهمیدن اینکه یک رفتار لازم نیست» و «توانایی متوقف کردن آن رفتار» کمک می کند.
آنچه هنوز نمی دانیم
هنوز نمی توان گفت این ساز و کار به تنهایی علت رفتارهای اجباری در OCD است یا تمام انواع وسواس را توضیح می دهد. این تمایز بسیار مهم است.
محدودیت پژوهش
نمونه مطالعه نسبتا کوچک بود: ۳۶ فرد مبتلا به OCD و ۳۷ فرد سالم. همچنین رفتار افراد در یک تکلیف آزمایشگاهی بررسی شد. تصمیم گرفتن در یک تکلیف Go/NoGo با تجربه واقعی فردی که نیمه شب چندین بار از تخت بلند می شود تا قفل در را بررسی کند یا ساعت ها درگیر شست و شو، شمارش یا افکار مزاحم است، یکسان نیست.
EEG نیز برای بررسی زمان بندی فعالیت مغز بسیار ارزشمند است، اما به تنهایی نمی تواند تمام شبکه های عصبی دخیل در OCD را با جزئیات کامل نشان دهد. به همین دلیل برای مشخص شدن اینکه این یافته ها تا چه اندازه به رفتارهای اجباری روزمره بیماران تعمیم پیدا می کنند، پژوهش های بیشتر و نمونه های بزرگ تر لازم است.
چیزی که نباید از این پژوهش نتیجه گرفت
دکتر سامانی تاکید می کند: این پژوهش نمی گوید افراد مبتلا به OCD هیچ کنترلی بر رفتار خود ندارند. نمی گوید تمام وسواس ها ناشی از یک اختلال واحد در امواج تتای مغز هستند. نمی گوید هر فردی که چند بار چیزی را بررسی می کند مبتلا به OCD است و همچنین ثابت نمی کند که با تغییر یک سیگنال مغزی می توان وسواس را درمان کرد. یافته پژوهش یک قطعه از پازل پیچیده OCD است، نه پاسخ نهایی آن.
جمع بندی
یکی از مهمترین پیام های این پژوهش این است که جمله معروف بسیاری از افراد مبتلا به وسواس را جدی تر بگیریم: می دانم لازم نیست این کار را انجام بدهم، اما متوقف کردنش سخت است.
پژوهش جدید نشان می دهد در OCD، مغز می تواند تعارض میان هدف و رفتار را تشخیص دهد، اما تفاوت هایی در زمان بندی و هماهنگی سیستم های مرتبط با کنترل و عمل وجود دارد. این یافته هنوز نیازمند پژوهش های بیشتر است، اما یک پیام انسانی مهم نیز دارد: بینش داشتن به معنای توانایی متوقف کردن فوری اجبار نیست.
به گفته دکتر مریم سامانی به جای اینکه از فرد مبتلا به وسواس بپرسیم :وقتی می دانی منطقی نیست چرا انجامش می دهی؟، سوال مفیدتر این است که چه چیزی باعث می شود با وجود این آگاهی، مقاومت در برابر اجبار برای او تا این اندازه دشوار باشد. همین تغییر نگاه می تواند ما را از سرزنش بیمار به سمت فهم دقیق تر اختلال و درمان تخصصی هدایت کند.
پایان خبر / رکنا / کدخبر 1245180

