بلاگ‌پارس

بامداد خمار / چرا بعضی زنان عاشق مردی می شوند که همه مخالفش هستند؟
خانه » اخبار » بامداد خمار / چرا بعضی زنان عاشق مردی می شوند که همه مخالفش هستند؟

بامداد خمار / چرا بعضی زنان عاشق مردی می شوند که همه مخالفش هستند؟

فهرست مطالب

به گزارش رکنا،  اینجا داستان محبوبه در بامداد خمار فقط داستان یک عشق قدیمی نیست؛ داستان یک خطای روانشناختی آشناست. گاهی یکنفر عاشق خود آدم نمی شود، عاشق تصویری می شود که از او در ذهنش ساخته است. محبوبه فقط با رحیم روبرو نیست؛ او با تصویری که ذهنش از رحیم ساخته روبرو است؛ تصویری از مردی متفاوت، آزاد، جسور و بیرون از قواعدی که خانواده برای زندگی او تعیین کرده اند. شاید رحیم برای محبوبه فقط یک مرد نباشد؛ شاید نماد چیزی باشد که خودش در آن دوره از زندگی می خواهد؛ انتخاب کردن، متفاوت بودن و تجربه کردن چیزی که دیگران برایش ممنوع کرده اند و اینجاست که سوالی مهم شکل می گیرد: آیا محبوبه واقعا عاشق رحیم شده بود یا عاشق احساسی شده بود که در کنار رحیم تجربه می کرد؟

عشق همیشه همان چیزی نیست که ما اسمش را عشق می گذاریم

یکی از خطرناک ترین اشتباهات عاطفی این است که شدت احساس را با عمق عشق اشتباه بگیریم. ممکن است قلبت با دیدن کسی تندتر بزند، مدام به او فکر کنی، منتظر پیامش باشی، نبودنش را نتوانی تحمل کنی و حتی برای رسیدن به او حاضر باشی با خانواده ات بجنگی، اما هیچ کدام به تنهایی ثابت نمی کند این عشق سالم و عمیق است. گاهی چیزی که ما عشق می نامیم ترکیبی از کشش، هیجان، خیالپردازی، نیاز به تایید، میل به متفاوت بودن، ترس از دست دادن و تصویری است که از آینده ساخته ایم.

عشق بالغ معمولا با شناخت عمیق تر می شود، اما شیفتگی می تواند با ندانستن رشد کند. هرچه کمتر از فرد مقابل بدانیم، ذهن فرصت بیشتری برای پر کردن جاهای خالی دارد و ذهن انسان در پر کردن این جاهای خالی استاد است. ممکن است چند ویژگی جذاب را ببیند و بقیه شخصیت فرد را خودش بسازد. اگر کسی جذاب است، شاید لابد مهربان هم باشد؛ اگر جسور است، لابد مسئولیت پذیر هم هست؛ اگر متفاوت است، لابد عمیق هم هست و اگر به من توجه می کند، حتما مرا واقعا فهمیده است.

اینجاست که اثر هاله ای وارد ماجرا می شود. یک ویژگی مثبت می تواند باعث شود ویژگی های دیگر فرد را هم بهتر از واقعیت ببینیم. بی مسئولیتی ممکن است آزادی به نظر برسد، بی ثباتی جسارت دیده شود، خودخواهی استقلال تعبیر شود و بی توجهی مرموز بودن به نظر برسد. آدم در چنین شرایطی دیگر فقط واقعیت را نمی بیند؛ شروع می کند واقعیت را به نفع تصویری که دوست دارد ترجمه کردن.

بامداد خمار / چرا بعضی زنان عاشق مردی می شوند که همه مخالفش هستند؟

 از کجا بفهمیم عاشق ایم یا فقط شیفته شده ایم؟

دکتر مریم سامانی – روانشناس بالینی و استاد دانشگاه – می گوید: اگر کسی در اتاق مشاوره روبروی من بنشیند و بگوید دکتر، من نمی دانم عاشقم یا نه، اولین سوالی که از او می پرسم این نیست که چقدر دوستش داری. از او می پرسم چقدر او را می شناسی. ممکن است بگوید خیلی خوب می شناسم، چون تمام روز به او فکر می کنم و نبودنش برایم سخت است، اما اینها نشانه درگیری عاطفی هستند، نه لزوما نشانه شناخت عمیق.

 معمولا یک سوال سخت تر هم می پرسم: اگر هیجان رابطه را از این فرد حذف کنیم، چه چیزی از او باقی می ماند که هنوز برای انتخاب کردنش کافی باشد؟ این سوال می تواند خیلی چیزها را روشن کند، چون شیفتگی معمولا پر سر و صداست. ذهن  مدام درگیر است، منتظر پیامش هستی، دیر جواب می دهد و ذهن ات شروع به داستان سازی می کند، یک جمله ساده اش را چند بار در ذهن  مرور می کنی و اگر سرد شود، تمام روزت به هم می ریزد، اما اگر دوباره گرم شود، همه شک هایت را فراموش می کنی.

عشق بالغانه اینقدر پر سر و صدا نیست. در عشق بالغ، هرچه بیشتر طرف مقابل را می شناسی، تصویرت از او واقعی تر می شود. می فهمی کجاها خوب است، کجاها ضعف دارد، چطور عصبانی می شود، چطور عذرخواهی می کند، با پول چگونه رفتار می کند، با خانواده اش چگونه حرف می زند و وقتی به خواسته اش نمی رسد چه شخصیتی از خودش نشان می دهد اما در شیفتگی ممکن است هرچه واقعیت بیشتر خودش را نشان می دهد، ذهن بیشتر تلاش کند واقعیت را با تصویر اولیه هماهنگ کند.

برای همین از خودتان بپرسید: اگر عاشقش نبودم، این رفتار را چطور تفسیر می کردم؟ اگر عاشقش نبودم، بی توجهی او را باز هم نشانه خستگی می دانستم؟ اگر عاشقش نبودم، بی مسئولیتی اش را باز هم آزادی می نامیدم؟ اگر عاشقش نبودم، رفتار سرد و گرمش را باز هم جذاب و مرموز می دیدم؟ گاهی همین سوال ساده، سکوت عجیبی ایجاد می کند، چون آدم ناگهان متوجه می شود مدت هاست رفتار طرف مقابل را نمی دیده؛ داشته برای رفتار او توضیح می ساخته است.

اگر می خواهی بفهمی عاشقی یا شیفته شده ای، به جای اینکه فقط از خودت بپرسی چقدر دلم برایش تنگ می شود، از خودت بپرس آیا این فرد را همانطور که هست می شناسم یا بیشتر عاشق تصویری هستم که از او ساخته ام. آیا می توانم ضعف ها، مسئولیت پذیری، نحوه برخوردش با خشم، پول، خانواده، اختلاف نظر و ناکامی را ببینم یا فقط لحظه های خوبش را می بینم؟ آیا در کنار او بیشتر احساس امنیت می کنم یا بیشتر در حالت انتظار، اضطراب و ترس از دست دادن هستم؟ اگر امروز هیچ پیام عاشقانه ای از او دریافت نکنم، آیا همچنان شناختی واقعی از شخصیتش دارم یا تمام رابطه در ذهنم به هیجان و انتظار وابسته شده است؟

یک سوال مهم دیگر این است آیا می توانم به او نه بگویم و همچنان احساس کنم رابطه امن است؟ آیا او هم می تواند به من نه بگوید بدون اینکه محبتش را از من دریغ کند؟ وقتی اختلاف داریم، می توانیم مسئله را حل کنیم یا رابطه فقط زمانی خوب است که همه چیز مطابق میل ما پیش برود؟ اگر بهترین دوستم دقیقا همین رابطه را داشت، آیا همان توصیه ای را به او می کردم که الان به خودم می کنم؟

گاهی برای خودمان استدلال هایی می سازیم که اگر همان رفتار را در زندگی یک دوست ببینیم، خیلی سریع متوجه خطرش می شویم. دوست مان را می بینیم که طرف مقابلش مدام بی توجهی می کند و می گوییم این رابطه برای تو خوب نیست، اما وقتی همان بی توجهی در رابطه خودمان اتفاق می افتد، می گوییم شاید خسته بوده است. دوستمان را می بینیم که شریک عاطفی اش مسئولیت پذیر نیست و می گوییم او قرار نیست تغییر کند، اما وقتی نوبت به خودمان می رسد، می گوییم می توانم تغییرش بدهم.

اینجا یک سوال طلایی دیگر هم وجود دارد: اگر خانواده و دوستانم هیچ نظری درباره این رابطه نداشتند، خودم چه چیزهایی را در رفتار این آدم می دیدم؟ این سوال کمک می کند بفهمی آیا واقعا عاشق شده ای یا بخشی از کشش تو از جنگیدن با مخالفت دیگران نیرو می گیرد.

بامداد خمار

خیال یا واقعیت؟

دکتر مریم سامانی ادامه می دهد: عشق سالم به فرد اجازه می دهد واقعیت را ببینی. شیفتگی معمولا دوست دارد واقعیت را به نفع خیال تغییر دهد. عشق می تواند بگوید او را دوست دارم، اما این رفتار او را نمی پذیرم. شیفتگی می گوید چون دوستش دارم، حتما دلیلی برای این رفتار وجود دارد. عشق می تواند اشتباه طرف مقابل را ببیند، اما شیفتگی مجبور است از او دفاع کند. عشق می تواند فاصله را تحمل کند، اما شیفتگی ممکن است فاصله را تهدیدی علیه خودش بداند. عشق به تدریج عمیق می شود، اما شیفتگی ممکن است خیلی سریع شعله ور شود و بعد با برخورد با واقعیت روزمره فروکش کند.

یکی از مهمترین نشانه ها همین است که در عشق بالغ، هرچه بیشتر طرف مقابل را می شناسی، تصویرت از او واقعی تر می شود؛ اما در شیفتگی، هرچه بیشتر با واقعیت روبرو می شوی، مجبور می شوی برای حفظ تصویر اولیه ات بیشتر توجیه کنی. پس قبل از اینکه بگویی من عاشق این آدمم، یک بار جمله را عوض کن و از خودت بپرس: من دقیقا چه چیزی را در این آدم دوست دارم؛ خودش را، احساسی را که در کنار او دارم، یا داستانی را که درباره آینده در ذهنم ساخته ام؟

چرا هشدار دیگران گاهی نتیجه معکوس می دهد؟

دکتر سامانی اضافه می کند حالا برگردیم به محبوبه. چرا وقتی همه می گویند نکن، بیشتر می خواهی؟ چرا وقتی مادر می گوید صبر کن، بیشتر عجله می کنی و وقتی پدر می گوید این آدم مناسب تو نیست، ناگهان احساس می کنی او اصلا تو را نمی فهمد؟

یکی از توضیح های روانشناختی برای این وضعیت، واکنش روانی (Reactance) است. وقتی فرد احساس می کند آزادی انتخابش در حال تهدید شدن است، ممکن است برای پس گرفتن حس استقلال، بیشتر به همان انتخاب بچسبد یعنی اگر احساس کنم تو می خواهی انتخاب مرا از من بگیری، ممکن است همان انتخاب برایم ارزشمندتر شود. در ذهن یک فرد عاشق ممکن است ماجرا خیلی سریع به این شکل دربیاید که آنها من را نمی فهمند، آنها عشق من را نمی فهمند و همه علیه ما هستند. ناگهان مخالفت خانواده تبدیل می شود به مدرکی برای خاص بودن رابطه. فرد دیگر نمی پرسد آیا این آدم برای زندگی من مناسب است؛ می پرسد چرا همه با ما مخالفند و این دو سوال اصلا یکی نیستند.

وقتی مخالفت دیگران عشق را پررنگ تر می کند

وی می گوید: گاهی یک رابطه فقط به خاطر خودش هیجان انگیز نیست؛ موانعی که دور آن ساخته شده اند، هیجان را بیشتر می کنند. وقتی احساس می کنی چیزی را از تو می گیرند، ممکن است ارزش آن چیز در ذهن تو بیشتر شود، اما اینجا باید مراقب یک اشتباه مهم باشیم.

سخت بودن یک رابطه، آن را عمیق نمی کند. مخالفت دیگران، آن را سالم نمی کند. رنج کشیدن برای یک رابطه، ارزش آن را ثابت نمی کند و اینکه برای رسیدن به کسی هزینه زیادی داده ای، دلیل نمی شود انتخابت درست بوده باشد. گاهی ما چیزی را بیشتر می خواهیم چون برایش بیشتر جنگیده ایم. گاهی هم بعد از اینکه به آن می رسیم، تازه می فهمیم بیشتر عاشق جنگیدن برایش بوده ایم تا خود آن.

سوگیری تاییدی؛ وقتی عشق تبدیل به وکیل مدافع می شود

وی  در این مورد می گوید: فرض کن تصمیم گرفته ای فکر کنی او مرد خوبی است. از همان لحظه، ذهن شروع می کند به جمع کردن شواهدی که این باور را تایید کنند. رفتارهای خوبش را می بینی و پررنگ می کنی، اما رفتارهای نگران کننده اش را کوچک می کنی یا برایشان توضیح می سازی.

یک بار بی توجهی کرده و می گویی خسته بوده، چند بار مسئولیتش را انجام نداده و می گویی شرایطش سخت بوده، دروغ گفته و می گویی مجبور بوده، با تو بد حرف زده و می گویی عصبی بوده است. اما اگر همان رفتار را در رابطه دوستت ببینی، شاید خیلی راحت تر بگویی این رابطه سالم نیست. این همان سوگیری تاییدی است؛ تمایل ذهن به اینکه بیشتر شواهد سازگار با باور قبلی را ببیند و تفسیر کند. مشکل از جایی شروع می شود که عشق تبدیل به وکیل مدافع فرد مقابل می شود. دیگر رفتار او را بررسی نمی کنیم، برای رفتار او دفاعیه می سازیم. برای همین یک بار دیگر از خودت بپرس: اگر عاشقش نبودم، همین رفتارها را چگونه تفسیر می کردم؟ گاهی جواب این سوال می تواند پرده ای را کنار بزند که هیجان مدت ها روی واقعیت کشیده است.

محبوبه شاید فقط عاشق رحیم نبود؛ عاشق انتخاب خودش هم بود

اینجا ماجرا عمیق تر می شود. گاهی فردی فقط برای حفظ یک رابطه نمی جنگد؛ برای اثبات درست بودن انتخاب خودش هم می جنگد. وقتی برای یک تصمیم عاطفی هزینه زیادی داده ای، پذیرفتن اینکه شاید اشتباه کرده باشی، بسیار دردناک می شود. دیگر فقط پای یک رابطه وسط نیست؛ پای غرور، سال هایی که جنگیده ای، حرف هایی که به خانواده زده ای، دوستانی که از دست داده ای و امیدهایی که ساخته ای هم وسط است. ذهن انسان دوست ندارد مدت زیادی بین دو باور متضاد بماند؛ من تصمیم درستی گرفتم و شاید تصمیم اشتباهی گرفتم.

اینجا ناهماهنگی شناختی می تواند وارد ماجرا شود. ذهن ممکن است برای اینکه این تعارض را کمتر کند، معنای اتفاقات را تغییر دهد. رابطه سخت است، پس لابد عشقمان عمیق است. او بد رفتار کرده، پس لابد شرایطش سخت بوده. همه هشدار می دادند، پس لابد آنها ما را نمی فهمیدند و این همانجایی است که ممکن است فرد دیگر فقط برای حفظ رابطه نماند؛ برای فرار از پذیرفتن اشتباه بماند.

چرا بعضی زنان جذب مردی می شوند که همه مخالفش هستند؟

دکتر مریم سامانی می گوید: اینجا باید خیلی مراقب باشیم که برای همه زنان یک نسخه نپیچیم. نمی شود گفت هر زنی که عاشق مردی می شود که خانواده با او مخالف اند، حتما مشکل خاص روانشناختی دارد یا حتما به دلیل یک تجربه کودکی چنین انتخابی کرده است. انسان بسیار پیچیده تر از این برچسب ها است. عوامل مختلفی می توانند در یک انتخاب عاشقانه نقش داشته باشند؛ از سبک دلبستگی و نیازهای عاطفی گرفته تا تجربه های قبلی، تصویر فرد از خودش، نیاز به استقلال، جذابیت تفاوت، هیجان رابطه و شرایط خانوادگی. کسی که در محیطی بسیار کنترل کننده بزرگ شده، ممکن است فردی متفاوت و آزاد را جذاب تر تجربه کند، چون آن فرد برایش فقط یک شریک عاطفی نیست و نماد آزادی هم هست. کسی که تشنه دیده شدن است، ممکن است به شدت تحت تاثیر توجه اولیه قرار بگیرد و کسی که امنیت عاطفی کمی تجربه کرده، ممکن است شدت هیجان را با صمیمیت اشتباه بگیرد اما هیچکدام به تنهایی توضیح کامل یک انتخاب نیست.

از طرف دیگر، هر مخالفتی هم حقیقت نیست. خانواده ممکن است اشتباه کند، دوست ممکن است اشتباه کند و خود فرد هم ممکن است اشتباه کند بنابراین مسئله این نیست که چه کسی مخالف است؛ مسئله این است که آیا می توانیم دلیل مخالفت را بدون دفاع از عشق خودمان بررسی کنیم یا نه.

یک دام دیگر؛ وقتی یک روز عاشق است و یک روز سرد

وی می گوید: بیایید یک تصویر دیگر را تصور کنید. یک روز به تو فوق العاده توجه می کند و احساس می کنی بالاخره همان کسی را داری که همیشه می خواستی، اما فردا سرد می شود و پس فردا دوباره برمی گردد. یک بار نزدیک می شود و بعد فاصله می گیرد. یک روز عاشقانه رفتار می کند و روز دیگر بی تفاوت می شود. این الگو می تواند با مفهوم تقویت متناوب توضیح داده شود؛ یعنی پاداش به شکل ثابت و قابل پیش بینی دریافت نمی شود. در بعضی روابط ناسالم، محبت و توجه همین شکل را پیدا می کند و فرد مدام منتظر می ماند تا دوباره آن لحظه گرم و دوست داشتنی برگردد.  برای همین گاهی رابطه ای که آرامش کمی دارد، از رابطه ای که ثبات و امنیت دارد، هیجان انگیزتر احساس می شود اما اینجا یک اشتباه خطرناک رخ می دهد. آدم فکر می کند چون این رابطه اینقدر من را به هم می ریزد، پس لابد خیلی عاشقش هستم، در حالی که ممکن است سیستم عاطفی او بیشتر تحریک شده باشد، نه اینکه عشق عمیق تر شده باشد. برای همین باید یک تفاوت مهم را یاد بگیریم: آرامش همیشه نشانه بی عشقی نیست و اضطراب همیشه نشانه عشق نیست.

یک امتحان ساده برای فهمیدن عشق و شیفتگی

وی می گوید اگر بخواهم یک تمرین ساده بدهم، می گویم یک کاغذ بردارید و اسم او را بالای صفحه بنویسید. بعد از خودتان بپرسید من درباره این فرد چه چیزهایی را واقعا می دانم و چه چیزهایی را فقط درباره آینده او تصور کرده ام. فرق این دو خیلی مهم است.

ممکن است بگویید می دانم او فرد خوبی است، اما وقتی دقیق تر نگاه می کنید، می بینید آنچه واقعا می دانید این است که در چند ماه اول رابطه مهربان بوده، خوب حرف زده و به شما توجه کرده است. در مقابل، بخش بزرگی از تصویرت درباره آینده است؛ اینکه حتما موفق می شود، حتما مسئولیت پذیرتر می شود، حتما بعد از ازدواج آرام تر می شود، حتما یاد می گیرد چگونه دوستت داشته باشد و حتما روزی همان آدمی می شود که تو می خواهی.

اینجا باید یک سوال سخت بپرسید: اگر هیچکدام از این تغییرات اتفاق نیفتد، باز هم او را برای زندگی انتخاب می کنید؟ این سوال می تواند نجات دهنده باشد، چون یکی از اشتباه های رایج عاطفی این است که با نسخه آینده یک آدم وارد رابطه می شویم، نه با آدمی که امروز روبروی  ماست.  

چرا بعضی انتخاب های عاشقانه علیه عقل اتفاق می افتند؟

دکتر مریم سامانی در پاسخ به این سوال می گوید: چون انسان هنگام انتخاب شریک عاطفی فقط با عقل تصمیم نمی گیرد. هیجان وارد می شود، بدن وارد می شود، خاطرات وارد می شوند، نیازهای دلبستگی وارد می شوند، تجربه های قبلی وارد می شوند، ترس از تنهایی وارد می شود، تصویر ذهنی ما از عشق وارد می شود و حتی میل به تایید شدن هم وارد تصمیم می شود. برای همین ممکن است فردی روی کاغذ بداند یک رابطه مناسب نیست، اما در زندگی واقعی نتواند از آن فاصله بگیرد. دانستن با توانستن فرق دارد. ممکن است عقل بگوید برو، اما دلبستگی بگوید بمان. عقل بگوید این رابطه امن نیست، اما هیجان بگوید شاید این بار درست شود. عقل بگوید او همان آدمی است که هست، اما امید بگوید من می توانم تغییرش بدهم و گاهی فرد سالها بین این دو صدا زندگی می کند.

افراد را فقط در لحظه های عاشقانه نشناس

وی می گوید: اگر قرار باشد فقط یک توصیه از بامداد خمار داشته باشم، این است: آدمی را فقط وقتی عاشق توست نگاه نکن؛ وقتی خسته است نگاهش کن، وقتی عصبانی است نگاهش کن، وقتی پول ندارد نگاهش کن، وقتی شکست خورده نگاهش کن، وقتی جواب منفی شنیده نگاهش کن و وقتی کسی با او مخالفت کرده است نگاهش کن. ببین وقتی قدرت دست اوست، با دیگران چگونه برخورد می کند. وقتی تو از او انتقاد می کنی، چه واکنشی نشان می دهد. وقتی تو موفق تر از او می شوی، چه حسی پیدا می کند. وقتی اشتباه می کند، عذرخواهی می کند یا توجیه؟ وقتی چیزی مطابق میلش پیش نمی رود، گفت و گو می کند یا تو را تنبیه عاطفی می کند؟ وقتی دیگر لازم نیست تو را تحت تاثیر قرار دهد، هنوز همان آدم است؟ شخصیت واقعی افراد معمولا در لحظه های عاشقانه آشکار نمی شود؛ در روزهای معمولی آشکار می شود درست وقتی خسته اند، وقتی ناکام اند، وقتی پول کم است، وقتی جواب منفی می شنوند، وقتی قدرت دست آنهاست و وقتی دیگر لازم نیست کسی را تحت تاثیر قرار دهند آنجاست که باید یکنفر را شناخت.

سوال اصلی درباره محبوبه این نیست که چرا عاشق رحیم شد

وی می گوید سوال عمیق تر این است که چرا چیزی که دیگران خطر می دیدند، برای محبوبه جذابیت داشت. شاید چون رحیم فقط رحیم نبود. او برای محبوبه نماد انتخاب خودش بود؛ نماد متفاوت بودن، آزادی و جنگیدن با چیزی که دیگران برایش تعیین کرده بودند. وقتی یک انسان یک انتخاب را با بخشی از هویت خودش گره می زند، کنار گذاشتن آن انتخاب دیگر فقط به معنی از دست دادن یک فرد نیست. به معنی از دست دادن بخشی از تصویری است که از خودش ساخته است. برای همین گاهی نمی گوید من از این رابطه راضی هستم؛ می گوید من نمی خواهم شکست بخورم. 

 تلخ ترین سوال

این روانشناس می گوید اگر محبوبه قبل از ازدواج می توانست رحیم را نه از پشت عینک عشق، بلکه در زندگی روزمره ببیند، باز هم همان انتخاب را می کرد؟ اگر می توانست او را هنگام خشم ببیند چه؟ وقتی پول کم است؟ وقتی شکست خورده؟ وقتی کسی به او نه گفته؟ وقتی محبوبه با او مخالفت می کند؟ وقتی دیگر لازم نیست محبوبه را تحت تاثیر قرار دهد؟ اگر بجای چند لحظه هیجان انگیز، هزار روز معمولی زندگی را با او می دید، باز هم همان تصویر را از رحیم داشت؟ اینجاست که بامداد خمار برای ما از یک داستان عاشقانه فراتر می رود و تبدیل می شود به هشداری درباره یکی از اشتباه های بزرگ انسان در انتخاب شریک عاطفی.  گاهی فرد را انتخاب نمی کنیم؛ تصویری را انتخاب می کنیم که امیدواریم آن فرد روزی به آن تبدیل شود. بعد سالها می گذرد و به جای اینکه بپرسیم آیا او مناسب من است، مدام می پرسیم چطور تغییرش بدهم، چطور درستش کنم، چطور وادارش کنم دوستم داشته باشد و چطور کاری کنم همان کسی شود که روز اول دیدم.

وی می گوید:  پاسخ درست این نیست که بیشتر تلاش کنیم. باید لحظه ای بایستیم و ببینیم اصلا داریم چه کسی را انتخاب می کنیم.

تلنگر روانشناسی 


دکتر مریم سامانی – روانشناس بالینی و استاد دانشگاه اضافه می کند: اگر بخواهم تمام این داستان را مرور کنم، شاید وقتی از بپرسی: دکتر، من خیلی دوستش دارم. اما آیا برای زندگی هم مناسب است؟ بگویم: پس قبل از اینکه فقط بگویی دوستش دارم، یک بار دیگر نگاهش کن. نه وقتی دلت برایش تنگ شده، نه وقتی پیام عاشقانه برایت فرستاده و نه وقتی می ترسی از دستش بدهی. در یک روز معمولی نگاهش کن. وقتی عصبانی است، وقتی شکست خورده، وقتی با تو مخالف است، وقتی تو با او مخالفی، وقتی اشتباه کرده و وقتی باید مسئولیت بپذیرد. بعد از خودت بپرس: اگر عاشقش نبودم، باز هم او را انتخاب می کردم؟ اگر جواب هنوز بله است، شاید داری یک فرد واقعی را انتخاب می کنی اما اگر جواب فقط این است که دلم برایش تنگ می شود، نمی توانم بدون او زندگی کنم، خیلی برایش جنگیده ام، همه با ما مخالف اند و نمی خواهم شکست بخورم، مکث کن.


چیزی که اسمش را عشق گذاشته ای، بخشی عشق و بخشی شیفتگی، بخشی ترس از دست دادن و بخشی تصویری که خودت از آینده ساخته ای؛ است.


شاید بالغ ترین سوال عاشقانه این نیست که آیا او را دوست دارم. بلکه این است: اگر دیگر عاشقش نبودم، باز هم برای انتخاب این آدم دلیل داشتم؟


چون عشق سالم فقط این نیست که قلبت برای کسی تندتر بزند. عشق سالم یعنی وقتی قلبت آرام گرفت، هنوز بتوانی فرد روبرویت را ببینی؛ با خوبی هایش، با ضعف هایش و با واقعیتش، نه با نسخه ای که آرزو داری روزی بشود.


شاید اگر این سوال را قبل از بعضی ازدواج ها از خودمان بپرسیم، خیلی از بامدادهای خمار اصلا به صبح نرسند.



پایان خبر / رکنا / کدخبر 1245749

منبع

عکس/ نگاهی به چیدمان منزل حسن معجونی بازیگر سریال اسباب زحمت و همسر جوانش / چه سلیقه هنری و خاصی

عکس/ نگاهی به چیدمان منزل حسن معجونی بازیگر سریال اسباب زحمت و همسر جوانش / چه سلیقه هنری و خاصی

معجونی علاوه بر بازیگری، در زمینه کارگردانی تئاتر، تدریس دانشگاه و طراحی صحنه نیز فعالیت داشته و سال ها از چهره های تاثیرگذار هنرهای نمایشی

ادامه مطلب »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *